فلسفه
مه بانگ

در باب فلسفه

چرا فلسفه؟

 

اگر ذره‌ای در رابطه با درد و رنج‌های خود بیندیشیم، متوجه خواهیم شد که امورِ فراوانی که باعث آزارمان می‌شوند، رجوعشان به واقعیتِ عینی و انضمامی نیست بل به فانتزی‌ها و خیالات و ذهنیاتِ ما و جامعه است.

به طور مثال وقتی از مردانگی سخن به میان می‌آید، این مردانگی و رفتار یک مرد بر اساس همان الگوی مردانگی، به‌هیچ‌وجه بر اساس واقعیات نیست، وقتی به علی گفته می‌شود چرا دامن پوشیده‌ای، مرد که دامن نمی‌پوشد و تو باید دامنت را در بیاوری، یا اگر علی، گوشواره بیندازد به او گفته می‌شود که؛ مگر زن شده‌ای؟ نباید گوشواره بیندازی تو مردی و..

این باید و نبایدها از هیچ واقعیتی نشئت نگرفته است، این ذهنیت و فانتزی‌های ما است که یک چیز را نمادِ مردانگی و چیز دیگری را نماد زنانگی و… می‌کند اصولاً نمادها، ساخته و پرداختة ساحتِ خیال و انتزاع‌اند.

در قرن هجدهم، لویی چهاردهم، دامن می‌پوشید، با ران‌های لخت و موهایی بلند بیرون می‌آمد اما بااین‌حال نمادِ مردانگی بود و یک مرد واقعی کسی بود که حداقل شباهتی به او داشته باشد.

بنابراین مفاهیمی مثل “مردانگی”و “زنانگی” که باید و نبایدها و ارزش‌ها و هنجارهایی را با خود حمل می‌کنند، دقیقاً ساخته و پرداختة خیالات ما هستند و نه برآمده از واقعیات.

و فلسفه، درست همین‌جا همانند فانوسی چراغ راه می‌شود و با طرحِ “چرا” اینکه چرا فلان چیز مقدس است؟ چرا فلان چیز عیب است؟ ریشة فلان سنت یا آیین در چیست؟ و… مفاهیم را به عمیق‌ترین شکل ممکن می‌کاود و ما را از شرِّ مفاهیمِ جعلی (که تا قبل از این گمان می‌کردیم جزو حقایقِ ازلی و ابدی هستند) و آزاردهنده و قیدوبند زننده، رها می‌کند.

به همین جهت بود که نیچه می‌گفت: فلسفه، با پُتک بر سر هر چیز مبتذل و پوکی که هیچ کاربردی به جز از زنجیر کشیدن و محدود کردنِ اندیشه و سرکوبِ غریزه و خواسته‌های انسان ندارد، می‌کوبد.

 

باری:

فلسفه موانعِ قلابی و دروغین را پس‌زده و راه را بر اندیشة آدمی گشوده و عشق و عطشِ دانایی و مدام در جستجو بودن را در او زنده می‌کند.

فلسفه با همواره طرحِ چرا کردن و چندوچون نمودن، هرگونه اتوریته و تک رأی‌ای و تقدسِ بی‌وجه و استبدادی را هم در هم می‌کوبد.

فلسفه، جدی‌ترین مانع برای گوسفند شدن و پیوستن به گله و گله – خصلتی و روزمرّگی و ابتذال است.

بنابراین آیا بازهم خواهند گفت که فلسفه مرده است؟ یا به کارِ امروز ما نمی‌آید؟!!!

 

تفاوتِ ماوراء الطبیعه با مابعدالطبیعه چیست؟ آیا فلسفه همان ماوراء الطبیعه است؟

 

در باب فلسفه

انسان امروز مانند همه آدم‌های تاریخ، از زمانی که به خود می‌آید، دوست دارد، دنیای اطراف، جامعه و رویدادهایی که با آن روبرو هستند را بشناسد. از خود می‌پرسد که چه ارتباطی با چیزهایی دیگر دارد، چگونه به وجود آمده، چرا به وجود آمده، و خود را در میان پدیده‌هایی که دوروبر او را فراگرفته چگونه می‌بیند. این پرسش‌ها فراتر از مسائل روزمره و تأمین امنیت و سلامت و معیشت او است. دامنه چیزهایی که انسان می‌خواهد بشناسد تا با آنها به درکی از وجودش برسد خیلی وسیع است و آسمان و زمین و گذشته و آینده را در برمی‌گیرد. مهم‌ترین مشخصه این‌گونه تفکر آن است که همه پدیده‌هایی که موردتوجه او و یا مؤثر در وجود او است را شامل می‌شود: رعدوبرق، پدر و مادر و اجداد، جانداران و جنگل و دریا و رئیس قبیله و کاهن بزرگ. ذهن بشر طوری است که بر اساس تجارب زندگی، میان این پدیده‌ها رابطه می‌بیند. درک جهانی که انسان در آن زندگی می‌کند، برای او یک دغدغه اساسی است و تا انسان به توجیهی از مجموعه آنها دست نیابد بی‌تاب و ناآرام است. گاهی ستاره‌های جدا از هم در آسمان را به هم وصل می‌کند و از آنها شکلی شبیه حیوانات می‌سازد. انسان این روابط میان اشیاء را ممکن است به دلیل تأثیر در زندگی‌اش تعریف کند. خدایان منشأ خلقت حساب می‌شوند، آتش باعث گرم شدن و ادامه حیات است. زلزله خانه‌ها را ویران می‌کند. دعای کاهن قبیله موجب رفع بلا می‌شود و چه‌بسا موجب حاصلخیز و کشت بهتر باشد. میان این نظریه‌ها و باورهایی که در مورد پدیده‌ها مطرح می‌شود یک نوع هماهنگی باید وجود داشته باشد. این تصویر معرفتی ما از دنیای اطراف منشأ رفتار ما خواهد بود. اگر برای کاهن بزرگ نقش مؤثر در دعا و ثنا قائل شدیم، این باور در تفکر ما موجب می‌شود تا پیوسته بکوشیم او را راضی نگهداریم درست همان‌طور که در کسب رضایت خدایانی که در آسمان هستند می‌کوشیم. تصور می‌کنیم. این موجب رونق و برکت زندگی ما است. مرگ و زندگی هم در این تصویری که از رویدادهای اطرافمان در دنیا می‌بینیم وجود دارد. وقتی ما زندگی را اصل می‌گیریم و با آن دل‌خوشیم، پدیده مرگ را هم همسو با زندگی توجیه می‌کنیم و برای بعد از مردن، غذا و بخور و عطر در مقبره می‌گذاریم. مهم‌ترین مشخصه این تصویری که ما از جهان می‌کشیم آن است که راضی‌کننده دل خود ما است. اگر میان این عناصر تعارض یا ناهماهنگی مانند خشم کاهن بزرگ و یا خدایان آسمان ببینیم، ناآرام می‌شویم و دنبال توجیه و دلیلی می‌گردیم که این تعارض را درک کنیم و با انجام کاری برطرف کنیم.

این تصویری که از عالم‌وآدم می‌کشیم و اساساً این فعالیت مغزی یا فکری یا ذهنی به هر دلیلی که باشد، ولی از مشخصه‌های ممتاز ذهن انسان است. این تصویر مثل یک تابلو است. این شبیه اساطیر است که افراد یا قبایل یا گروه بزرگی از مردم به آن باور دارند و جهان را آن‌طوری می‌بینند. این تصویر یک مدل است و چون گذشته و آینده و مرگ و زندگی را توضیح می‌دهد به یک فیلم سینمایی، یک ویدئو و یک سناریو شبیه است. این‌گونه مدل‌سازی از واقعیات جهان، را می‌توانیم فلسفه بخوانیم. بشر از روز اول در برابر رویدادهایی که در برابر چشم او رخ می‌داد، فلسفه‌سازی می‌کرد. فلسفه‌سازی برای درک و فهم جهان است و به امروز و دیروز و فردا محدود نیست. ما همه چه بخواهیم چه نخواهیم مدلی ذهنی می‌سازیم و همه چیز را در آن می‌ریزیم. این فلسفه شخصی ما است. به این معنا ما همه فیلسوف هستیم. فلسفه‌سازی کاری موقت و تمام‌شدنی نیست. ما در طول زندگی دائم در آرایش عناصر و مفاهیم و نقاط روی مدل ذهنی‌مان که از دنیای خارج ترسیم می‌کنیم، دست می‌بریم و آنها را جرح‌وتعدیل می‌کنیم. تجارب شخصی در جریان حوادث زندگی در این مدل فلسفی ما جای می‌گیرد. داده‌ها و دستاوردهایی علمی بشری در این مدل و آرایش آن مؤثر است. نظریه اندیشمندان و فلاسفه بزرگ و نویسندگان که در یک کتاب ساده داستانی می‌خوانیم در فلسفه ما اثر می‌گذارد. ازآن‌پس ما دنیا را یک‌جور تازه می‌بینیم. فلسفه ما یک مجموعه فکری است که تا حدودی استدلال هم دارد اما برجسته‌ترین مشخصه‌اش آن است که با ذوقیات و سلایق ما همخوانی دارد و در درجه اول خود ما را راضی می‌کند. فلسفه افراد مختلف خیلی نقاط مشترک و مشابه دارند اما چیدمان و آرایش این مفاهیم در مدل ما ذوقی و شخصی است. ما در مدلمان همه گونه مفاهیم و نظریات را داریم. مدل ذهنی کسی که جهان را معنوی و با خدا و مذهب آمیخته است، یک نوع آرایش دارد؛ کسی که سراسر جهان را همین محسوسات مادی اطرافش می‌بیند، یک طور دیگر. هر دو از این عناصر و مفاهیم استفاده می‌کنند. اما برخی مفاهیم برای یکی فعال و درخشان است و برای یکی تاریک و کم‌اثر. ارزش‌های اجتماعی همراه این باورهای فلسفی‌مان حضور دارند. زمانی برده‌داری معمول بود و همه قبول داشتند که در نظام خلقت چند جور آدم وجود دارد. عده‌ای به نام برده و کنیز در حد حیوان هستند. امروزه نظام ارزشی عوض شده، کسی به برده‌داری اعتقاد ندارد ولی برخی در نظام اجتماعی و سیاسی شأن مردم را در حد گاو و گوساله می‌بینند که باید شبیه اداره یک طویله آنها را مدیریت کرد.

 ما چه بخواهیم چه نخواهیم یک مدل فلسفی را برای خودمان طراحی و مهندسی می‌کنیم این کار دائمی است.

 

فلسفه و فیلسوفان

 روال معمول فلاسفه آن است که با مفاهیمی مثل وجود و عدم و جوهر و عرض صحبت می‌کنند. برای افراد غیرحرفه‌ای در فلسفه هم مفاهیم ابزار تفکر همه است با این تفاوت که غالباً مفاهیم عادی و احیاناً با معانی علمی بکار می‌روند. هرکس به‌نوعی از مفاهیم مربوط به پدیده‌ها یا مفاهیم تعریفی خودش استفاده می‌کند آنچه از اساطیر و مدل‌های فلسفی شخصی گفتیم، می‌تواند درک چگونگی شکل‌گیری تفکر فلسفی را آسان‌تر کند.

قبل از آن که عده‌ای در یونان باستان پیدا شوند و خود را فیلسوف بخوانند، مردم کم‌وبیش به ساختن مدل‌های فلسفی اشتغال داشتند. این‌طور نیست که یونانی‌ها به مردم آموختند که بیندیشند و یک ساختار فکری در مورد عالم‌وآدم به پا کنند. پرسشگری و کنجکاوی خاصیت ذهن و مغز بشر است. حتی حیوان‌ها هم کنجکاوی نسبت به محیط خود دارند اما انسان، دنبال درک روابط میان آنها است. فیلسوفان یونان اولین دسته از اندیشمندان بودند که فلسفه‌ورزی، فلسفه‌سازی و ساختن مدل فکری را جدی گرفتند و خیلی بالاتر از تفکرات عوامانه، طرح‌هایی در توضیح عالم ارائه دادند. مثلاً عده‌ای گفتند همه هستی را حرکت شکل داده، بعضی می‌گفتند سرچشمه هستی از آب است.

اما نکته مهم و قابل‌توجه آن است که برخلاف عموم و به‌خصوص فلاسفه اسلامی، فلاسفه بزرگی چون افلاطون و ارسطو برای گره‌گشایی از راز هستی و کشف خدا و صفات خدا نظام فلسفی خود را ابداع یا تدوین نکردند. آنها اصلاً در مورد خدا مسئله یا ابهامی نداشتند. آنها بدون هرگونه دغدغه‌ای به خدایان یونان ایمان داشتند و همراه مردم در معابد در برابر بت‌ها نیایش می‌کردند. ظاهراً آنها احساس تعارضی میان ایمان قلبی و دینی خود با تفکر فلسفی‌شان نمی‌دیدند. دلیل اساسی آن بود که هدف و انگیزه نهایی آنها شناخت طبیعت و انسان و رمزگشایی از واقعیاتی بود که در برابر خود مشاهده می‌کردند. اگر راستش را بخواهید با تعریف امروزی، ارسطو در واقع یک فیزیک‌دان بود. او اصلاً به مسائل الهیات توجه نداشت. در آن دوران تا قرن‌ها بلکه تا این اواخر فلسفه دربردارنده تمام معارف بشر بود که فیزیک بخش اصلی آن را تشکیل می‌داد. نیوتن کتاب خود در مورد نیروی جاذبه را فلسفه طبیعی نام گذاشت. در حقیقت طبیعت و جهان فیزیکی موضوع موردمطالعه او بود. بعد از آن او به این فکر افتاد که چه قواعد و قوانینی بر کل رفتار طبیعت و همه رویدادهایی که می‌بینیم حاکم است. او این فصل جدید از کتاب خود را بعد از طبیعت گذاشت. وقتی او شبیه یک فیزیک‌دان‌های امروزی دنبال منشأ طبیعت می‌گشت، او نظریه هیولای اولی را مطرح کرد. هیولای اولی را چیزی تعریف می‌کرد شبیه اتم یا ذرات مادی بی‌شکل که از آن تمام طبیعت به وجود آمده است. او اینجا نظر به خدا نداشت چون هنوز در حوزه طبیعت فکر می‌کرد. فلاسفه یونان می‌خواستند طبیعت و انسان را بشناسند و برای راه‌ورسم زندگی عاقلانه به‌سوی خوشبختی طرحی پیدا کنند. 

مباحث الهیات توسط فلاسفه بعدی به فلسفه وارد شد که البته به‌جا بود چون دغدغه انسان و مورد پرسش انسان بود. مسیحیت بیشترین بهره را از افکار ارسطو برد و آن را عین مسیحیت به‌حساب آورد به‌طوری‌که حتی تردید در ساده‌ترین نظریات ارسطو در طبیعت کفر خوانده می‌شد و شدیداً مجازات می‌شد. داستان گالیله از همان موارد است. اما موضوع انسان و جامعه تا دوران روشنگری فراموش شد. انسان در قرون جدید در مرکز فلسفه قرار گرفت.

باری معمولاً در فلسفه‌سازی شخصی، رضایت و دلخوشی اجمالی کافی است. اما فیلسوفان یونان بسیار تأکید می‌کردند که باید عناصر تفکر خود را خوب تعریف کنند و برای حلقه ارتباط آنها هر چه بیشتر دلیل و استدلال بیاورند تا برای دیگران نیز قانع‌کننده و درست و معتبر باشد. معروف است که سقراط پدر فلسفه یونان مفاهیمی که در میان روشنفکران آتن به کار می‌رفت را مورد سؤال قرار می‌داد. او با پرسش‌های مکرر و بحث و گفت‌وگو با مردم نشان می‌داد که معنای کلمات زبانی روشن نیست و همه از یک کلمه درک یکسان ندارند. او می‌گفت باید تعاریف دقیقی از آنها داشت که بتواند در برخی موارد به‌عنوان ارزش‌های اخلاقی و اجتماعی مورد عمل همه قرار گیرد. مثلاً او فضیلت و برتری انسان را موردبحث و پرسش قرار می‌داد.

 در آن دوران فلسفه حدومرز خاصی نداشت و تمام حوزه‌های معرفتی بشر را در برمی‌گرفت. هم تجارب مرتبط به شناخت اشیاء و حیوانات و نجوم و پزشکی جزو فلسفه بود، و هم تصویری بسیار کلی از همه عالم هستی. فلاسفه دوست داشتند یک دستگاه فکری بسازند که همه چیز را در برداشته باشد. اولین کسی که حوزه‌های مختلف تفکر و دانش بشر را دسته‌بندی کرد ارسطو بود. او شناخت جهان طبیعت را به حوزه علوم‌تجربی اختصاص داد و نام آن را طبیعت یا «فیزیک» گذاشت و همان‌طور که گفتم بعد از آن به مباحث علمی و استدلالی و فکری به‌صورت تئوری‌های بسیار کلی فراتر از شناخت تجربی پرداخت. او نام آن را «بعد از طبیعت – بعدالطبیعه» گذاشت که به متافیزیک ترجمه می‌شود. این متافیزیک به معنای امور غیبی یا ملائکه یا روح یا خدا نیست. بسیاری از مردم این دو مقوله را با هم اشتباه می‌گیرند و تصور می‌کنند که متافیزیک در مورد ماوراء طبیعت صحبت می‌کند. منظور از متافیزیک اصول و تئوری‌های کلی است که کل وجود یعنی طبیعت و علوم طبیعی و فیزیک و امور تجربی را در برمی‌گیرد. مثلاً قانون علیت قانونی متافیزیکی است که در همه هستی حاکم است. مشخصه اصلی قوانین و نظریات متافیزیکی آن است که شما هیچگاه از تجارب فیزیکی نمی‌توانید آن را اثبات کنید. این نظریات فقط در مباحث خالص فلسفی مطرح یا اثبات یا رد می‌شود. قانون حرکت و تغییر همه چیز و همه پدیده‌ها هم یک قانون متافیزیکی است. اگر غلط هم باشد در همان حوزه مباحث بعدالطبیعی یا متافیزیک باید مورد نقد و بررسی قرار بگیرد. شما نمی‌توانید با استناد به تجارب یا مشاهدات خود آنها را رد یا اثبات کنید.

 یک کار اساسی دیگری که ارسطو انجام داد آن بود که مجموعه‌قواعدی را تنظیم کرد که کارکرد ذهن و فکر بشر را کنترل می‌کند که از خطا در استدلال مصون باشد. آن را منطق می‌گویند. منطق ارسطو بیش از 2 هزار سال بر تمام فعالیت‌های فکری حاکم بود. بعدها در اوایل قرن بیستم تغییراتی کرد و تکمیل شد و توسط ریاضی‌دان‌ها با کمک علائم توضیح داده شد.

 فیلسوفان که کارشان مطالعه روی مدل‌ها و سیستم‌های فلسفی است، فرقشان با آدم‌های معمولی آن است که به دنیای اطراف و به همه هستی حساس‌اند و در نظریه‌پردازی‌های خود دقیق‌اند و به شدت مته به خشخاش می‌گذارند و سعی می‌کنند چیزی را بر مبنای خوشایند یا پسند یا باورهای عمومی نپذیرند. آنها برای همه چیز استدلال می‌آورند. این وسواس و دقت نظر در تفکر بسیار مثبت و ارزنده است. اما در عمل چنین چیزی امکان‌پذیر نیست. تاریخ تحولات تفکر فلسفی نشان می‌دهد که فلاسفه بدون استثناء تفکرات خود را با یک دسته از تعاریف و اصول بدیهی آغاز می‌کنند که لااقل برای آن بدیهیات هیچ‌گونه استدلالی ندارند. شاید این بدیهی‌گیری گریزناپذیر باشد؛ لذا بیشتر تلاش می‌کردند تعداد اصول بدیهی خود را در کمترین میزان ممکن بگیرند. دستگاه هندسه اقلیدسی گرچه فلسفه به‌حساب نمی‌آید ولی نمونه خوبی است که چگونگی استفاده از تعریف مفاهیمی مثل نقطه و خط و چند اصل ساده را نشان می‌دهد و خیلی با دستگاه‌های فلسفی شباهت دارد، بلکه ایدئال دستگاه‌های فلسفی است. فلاسفه انتظار داشتند که شیوه تعاریف و استدلال‌های هندسی، الگوی آنها قرار داشته باشد. به همین دلیل بود که افلاطون پدر فلسفه، بر سر مدرسه خود نوشته بود کسی که ریاضی نمی‌داند وارد نشود. وقتی تاریخ فلسفه می‌خوانید دقت کنید که هر فیلسوفی چه مفاهیمی را تعریف می‌کند و چیزهایی را به‌عنوان اصول بدیهی گرفته است و چطور نظریه‌های دیگران را نقد می‌کند.

 موشکافی و دقت نظر و سخت‌گیری فیلسوفان که همه باورهای اساطیری، مذهبی، اجتماعی و اخلاقی را زیر سؤال می‌بردند باعث پالایش و رشد فکری بشر بود. گرچه در مواردی به دلیل اصرار زیاد بر جنبه‌های عقلی، مشاهده پدیده‌های طبیعت را بی‌اهمیت می‌دانستند و در عمل علوم‌تجربی را با وقفه روبرو می‌کردند. در میان مسلمان‌ها، تجربه‌گرایی و توجه به پدیده‌های طبیعت به‌عنوان یک آموزه دینی تا مدتی رونق داشت و با رشد کم‌نظیری در نجوم همراه بود.

 در غرب، به دنبال رنسانس علمی و پیدایش عصر روشنگری، گرایش به علوم‌تجربی شدت یافت. تردید به قابلیت‌های تفکر فلسفی متافیزیک بیشتر شد. ظهور رنه دکارت فیلسوف بزرگ فرانسوی نقطه عطف مهمی در تفکر فلسفی بود. او همه نظریات فلسفی قبلی را زیر سؤال برد و به همه بدیهیات و باورهای قدیم شک کرد. دکارت با آن شک بزرگ معروف است که به وجود خودش و به وجود جهان خارج شک کرد. او فرد ساده‌ای نبود. او از نوابغ ریاضی بود که هندسه تحلیلی را بنیان گذاشت. مختصات کارتزین به نام او است. او بعد از آنکه به همه چیز شک کرد، تفکر فلسفی خود را بر این پایه قرار داد که حتماً یک موجودی اینجا هست که دارد به همه چیز شک می‌کند. او ذهن شک کننده خود را پایه‌ای یقینی گرفت و از آنجا خدا را به‌عنوان کامل‌ترین هستی برای خود اثبات کرد و بر پایه آن واقعیت جهان خارج را قبول کرد.

 دکارت با این شک بزرگ، نقش ذهن آدمی در شناخت جهان را مطرح کرد. قبل از او کسی در فلسفه به مسئله نقش ذهن آدمی در شناخت و تصویر کشیدن جهان هستی توجه نمی‌کرد.

عظمت کار دکارت که در همه چیز و همه بدیهیات و باورها شک کرد، آن بود که روشن کرد که در جریان شناخت، اصل و اساس و نقطه آغازین انسان است. معلوم نیست دنیایی خارج از من و تصورات من وجود داشته باشد. این ذهن من یا روح من یا عقل من – و هر چه خواستید نام بگذارید – است که در مورد بودونبود و ویژگی‌های همه چیز قضاوت می‌کند. این قضاوت‌ها ممکن است خیالات و تصورات واهی و بی‌اساس باشد. ما نمی‌توانیم هرآنچه که در خیال خودمان حقیقت می‌شماریم را واقعی بدانیم. شاید این برداشت‌های ما اساساً ربطی به جهان خارج از ما نداشته باشد. چه‌بسا جهانی وجود ندارد. دکارت بدیهی انگاری فلاسفه را به‌صرف این‌که پیشینیان گفته‌اند و یا حس عمومی مردم به آن باور دارد، زیر سؤال برد، این کار دکارت بسیار ارزنده است. در حقیقت دستاورد اصلی تلاش‌های فکری و فلسفی دکارت را باید بدیهی ستیزی او دانست. او اصرار می‌کرد که باید همه باورها را دور ریخت و از نو مورد بررسی و نقد قرار داد. دکارت امید داشت با بازنگری در بدیهیات گذشتگان، تفکر فلسفی را احیا کند و آن را استحکام بخشد. او هنوز به متافیزیک فلسفی اعتقاد داشت و می‌خواست دستگاه کاملی در توضیح جهان بپا کند. اما کاری که دکارت در مورد نقش ذهن آغاز کرد بعد از او توسط کانت تکمیل شد. کانت گفت که چیزی مستقیم از حقایق جهان نمی‌آید در ذهن من بنشیند و من به طور بدیهی آن را به‌عنوان شناخت عالم به‌حساب آورم. اصل و اساس شناخت دنیای خارج فعالیت ذهن من است و منم که پیشنهاددهنده تصویری از جهانم یا در باره آن قضاوت می‌کنم یا ادعا می‌کنم. جهان را من با همین طرح‌های پیشنهادی می‌شناسم. از اینجا معلوم مشود تصورات ساده‌لوحانه کسانی در تاریخ فلسفه که هر جا گیر می‌کردند ادعا می‌کردند که این اصول، حقایقی هستند که به طور شهودی و قلبی به طور مستقیم از جهان هستی و از غیب در وجودشان تابیده و آن را در روح و جانشان حس می‌کنند، بی‌اساس است. صحبت از این نیست که درک شهودی در انسان وجود دارد یا ندارد، صحبت از این است که این قضاوت‌های شهودی که بیشتر از جنس عرفانی یا هنری از ساحت غیب یا امر قدسی خوانده می‌شود نباید در فلسفه‌ای که بنایش بر استدلال است، قرار گیرد. هر فلسفه که بخواهد مفاهیم یا نظریه‌های خود را با درک و باور عمومی و شهودی و تأیید گرفتن از مخالف خود بگیرد دیگر فلسفه نیست.

 رعایت این نکته کار ساده‌ای نیست و در عمل همه فلاسفه دستگاه فکری خود را با تعریف مفاهیم و بیان اصول پیشنهادی به پا می‌کنند. می‌دانیم فلاسفه بدیهیاتی مثل اصول بدیهی منطق ارسطو که در نزد همه مقبول است را اصول بدیهی متعارفی می‌خوانند. اگر علاوه‌برآن، خودشان اصولی را پیشنهاد و وضع کنند اصول موضوعه می‌نامند. علاوه بر این، دستگاه‌های فکری و فلسفی با نقد نظریات دیگران و با تلفیق آراء و عقاید و مفاهیم آنها شکل می‌گیرد. دستگاه‌ها همه التقاطی‌اند. منتها تلاش فلاسفه در این است که با تغییر در تعریف مفاهیم و جرح‌وتعدیل نظریات مختلف، میان آنها در قالب دستگاهی جدید هم‌سازی و سازگاری ایجاد کنند.

 منعی در این نیست که فیلسوفی برای خودش تعاریف و اصول موضوعه تازه‌ای پیشنهاد کند. مهم آن است بدانیم اینها سلیقه و پیشنهاد خود فیلسوف است و الزاماً ربطی به واقعیات جهان خارج ندارد. ارزش دستگاه‌های فلسفی به واقعیت نهایی آنها و حقیقت داشتن آنها نیست، به سازگاری میان تعاریف و اصول آن است. نه آنکه هر وقت با مشکلی برخوردند، یک اصل بدیهی تازه وضع کنند و دستگاهشان را وصله پینه کنند. ایده‌آل دستگاه فلسفی قدیم دستگاه هندسه اقلیدسی بوده است.

بعد از دکارت، کانت شاید مهم‌ترین و برجسته‌ترین فیلسوف بود که همان مسائلی که دکارت مطرح کرد را به‌گونه‌ای دیگر مورد بررسی قرار داد. مهم‌ترین کار کانت این بود که عقل بشر را از آن بلندپروازی شاعرانه و غیرواقعی از آسمان به زیر کشید و نشان داد که در شناخت جهان، این حقیقت و واقعیات نیست که می‌آید در ذهن من می‌نشیند و من احساس می‌کنم به چیزی به نام شناخت جهان دست پیدا کرده‌ام. بلکه برعکس این ذهن است که با قالب‌ها و ویژگی‌هایی که دارد تصویری از جهان پیشنهاد و ترسیم می‌کند. او از اساس منکر اصل علیت و زمان در دنیای خارج شد و گفت این ذهن ما است که عینک علیت و زمان را بر چشم می‌زند تا آن را برای خود قابل شناخت بکند.

علاوه بر این موضوع قالب‌های ذهنی اولیه، کانت گفت که فلسفه نمی‌تواند در مورد مسائل اصلی که طی دو هزار سال داشته داوری استدلالی نهایی را داشته باشد. او اعتقاد داشت نظریات دو طرف دعوای فلسفی از نظر استدلال، هم‌سنگ همدیگرند. عده زیادی همیشه استدلال می‌کردند که بشر تحت جبر قوانین طبیعی است و هیچ‌گونه اختیار و آزادی ندارد، در مقابل عده‌ای برای بشر قائل به آزادی و اختیار هستند. عده‌ای خدا را اثبات می‌کنند و عده‌ای به خدا باور ندارند. عده‌ای برای جهان آغازی قائل‌اند و برعکس عده‌ای آن را ازلی و بی ابتدا می‌دانند. کانت اعتقاد دارد که با اتکا به دلایل عقلی امکان ندارد شما بتوانید به یکی از این دو طرف یقین داشته باشید. بااین‌همه خود کانت به وجود خدا باور داشت ولی او باور خود را به استدلال فلسفی و عقلی از وجود خدا نسبت نداد. او در ورای استدلال عقلی، به حوزه ایمان اعتقاد داشت و موضوع خدا و اخلاق را موضوعی ایمانی به‌حساب می‌آورد و او ایمان به خدا را پایه ضروری برای اخلاق می‌دانست. او در برابر عظمت هستی سخت مبهوت و فروتن بود آن‌چنان‌که وصیت کرد بر سر قبرش بنویسند: دو چیز ذهن مرا به بهت و حیرت می‌اندازد و هر چه بیشتر و ژرف‌تر می‌اندیشم برشگفتی‌ام می‌افزاید: یکی آسمان پرستاره‌ای که بالای سر ما است و دیگری موازین اخلاقی که در دل ما است.

کانت با تأکید بر ناتوانی‌های شناخت عقلی متافیزیکی بشر، تمام فعالیت‌های عقلی و فلسفی گذشته بشر را زیر سؤال برد. او دستیابی به چیزی به‌عنوان حقیقت از راه استدلال‌های کلی متافیزیکی را غیرممکن دانست و همه تلاش‌های فکری به شیوه عقلی را ناموفق به‌حساب آورد. او انسان را در مرکز هرگونه تصویرسازی در باب طبیعت و هستی به‌حساب آورد. کانت تأثیر عظیمی در تفکر فلسفی بعد از خود گذاشت. کسی نمی‌توانست بعد از او ادعای تشکیل دستگاه‌های فلسفی داشته باشد مگر آنکه نظریات کانت را موردتوجه قرار داده و تکلیف خود را در قبال او معلوم کند. ساخت دستگاه‌های جامع فلسفی که همه عالم‌وآدم را به‌صورت یک کاسه توجیه کند از زمان کانت تقریباً فروکش کرد.

به‌این‌ترتیب با بدیهی ستیزی دکارت و هم چنین با تردید کانت در قابلیت شناخت عقلی توسط انسان، در حقیقت تفکر عقلی محض به طور کامل زیر سؤال رفت. دیگر کسی انتظار نداشت که بر اساس تعریف مفاهیم مجرد فلسفی و استدلال‌های عقلی بتواند چیزی را اثبات یا ابطال کند و به‌خصوص وقتی موضوع فلسفه را بحث از وجود بدانیم، کانت نشان داد که معرفت پیداکردن به حقیقت وجود از پایه غیرممکن است. به همین دلیل هم بود که اثبات وجود خدا یا جهان عینی یا وجود اختیار را برای همیشه از حیطه استدلال عقل فلسفی بیرون برد.

 ازآن‌پس همه چیز از ذهن انسان آغاز می‌شد و وابسته به آن به‌حساب می‌آمد. شناخت دیگر جنس و هویت انسانی پیدا کرده بود و برخلاف گذشته دیگر کسی قبول نداشت که ذهن انسان بازگوکننده حقیقت عالم باشد. اینها تصورات ذهنی انسان است. دیگر کسی انتظار نداشت که فلسفه وجود خدا را اثبات کند. خود کانت خدا را مقوله‌ای ایمانی می‌دانست و از ورای تفکرات فلسفی به آن باور راسخ داشت. در حقیقت دکارت بدیهی انگاری در فلسفه را بی‌اعتبار کرد و کانت هرگونه استدلال برای اثبات یا ابطال مسائل اصلی فلسفه را بی‌ثمر نشان داد. آیا ما به‌عنوان انسان‌های هوشمند و دارای عقل و فکر دیگر نمی‌توانیم به چیزی به‌عنوان قایق عالم برسیم؟ آیا ما به‌صرف آرای دکارت و کانت باید از فکر و استدلال و برپایی سیستم فکری برای شخص خودمان مأیوس باشم؟ خود کانت راه ایمان را پیشنهاد کرد. مطمئناً ما راهی جز تفکر و فلسفه سازی نداریم. پاسخ این سؤال مهم را در همین مقاله دنبال کنید.

هگل بعد از کانت آمد. بعد از چند فیلسوف بزرگ نوبت به هگل رسید. او نظر کانت در مورد ذهن را مبنای کار خود قرار داد اما برای آنکه در گیر ایرادهایی که کانت در مورد قابلیت عقل در شناخت جهان مطرح کرده بود نشود، ذهن و عین را یکی گرفت. از نظر هگل، جهان خودش یک عقل است، یک چیز ذهنی و روحانی است. عقل بشر بازتاب همین روح جهانی را به‌عنوان معرفت جهان ارائه می‌دهد. جهان در حرکت است و بنابراین برداشت‌های عقل بشر یعنی شناخت عالم هم مقوله‌ای تاریخی به‌حساب می‌آید. او گفت حرف‌های فلاسفه بیجا و غلط نبوده اما ارزش تاریخی داشته‌اند. عقل درکش از جهان تابع زمان است. نظر افلاطون و ارسطو برای زمان خودشان درست بوده‌اند اما امروز باید چیز دیگری گفت و کشف کرد. از زمان او خود انسان و مسئله آزادی او و جامعه‌ای که او شکل می‌داد در مرکز توجه فلاسفه قرار گرفت. در حقیقت فلسفه کم‌کم از آسمان پایین آمد و بیشتر از انسان روی زمین سخن گفت. به‌عبارت‌دیگر بعد از کانت به‌تدریج فلسفه‌هایی که به وجود می‌آمد به‌جای طرح‌های جامع و جهانی به انسان می‌پرداخت و خیلی از مباحث قدیم را کنار می‌گذاشت. بعد از هگل فلسفه اگزیستانسیالیسم اساساً از انسان و دغدغه‌های او و تنهایی او شروع کرد. این فلسفه دیگر از شناخت جهان هستی شروع نمی‌کردند که بعداً وقتی به انسان رسیدند او را موردمطالعه قرار دهند. اگزیستانسیالیسم اساساً دیگر مسئله وجود و عدم و جوهر و عرض و شناخت حقیقت هستی را از لیست موضوعات موردمطالعه خود حذف کرد. انسان و مسائل و دغدغه‌های او مبنا قرار گرفت. حتی شیوه استدلال‌های فلسفه تغییر کرد. کسی مثل قبل، مته به خشخاش نمی‌گذاشت. بیشتر صحبت‌های فلسفی از جنبه ارزیابی کل تفکرات فلسفی در تاریخ و مطالعه روند آن و اهداف و موضوعات و کامیابی‌های آن بود. در مورد انسان هم آنچه می‌گفتند، جنس روان‌شناسی پیدا کرد که در قالب ادبیات سنگین بیان می‌شد. اساساً شعر و هنر اولویت پیدا کرد و به‌عنوان ابزاری برای مواجهه با هستی و بیان احساس افراد در جایگاه پر منزلتی قرار گرفت. نگاه کنید به گفته‌های نیچه که اصلاً جنس فلسفی ندارد و از وجود حرف نمی‌زند و یکسره رفته از حالات انسان و آزادی و ارزش‌های اخلاقی صحبت می‌کند. او تا به آنجا می‌رود که تنها برای هنر ارزش کشف حقیقت قائل است.

به طور خلاصه انسان موضوع اصلی فلسفه قرار گرفت تا به‌جای بحث از مطلق وجود به نگرانی‌ها و مسائل اساسی انسان به‌عنوان واقعیت بنیادی بپردازد. کرکه گور پدر این مکتب اصلاً از استدلال‌های منطقی فلسفی گریزان بود. او به گفته خودش عقل علیل را دور انداخت و به خدای مسیحیت به‌سادگی یک چوپان ایمان پیدا کرد.

مهم‌ترین ویژگی فلاسفه اگزیستانسیالیست آن است که به بررسی حالات و احساسات و دغدغه‌های انسان می‌پردازد و در عمل در حوزه روان‌شناسی کار می‌کند. نه این‌که بگوییم در تفکر آنها یا افرادی مثل مارتین هایدگر که برجسته‌ترین فیلسوف اگزیستانسیالیست خوانده می‌شود استدلال نیست. آنها استدلالشان در مباحث هستی‌شناسی هم به‌نوعی روان‌شناسی است و با ادراکات انسان شروع می‌شود. عجیب‌ترین چیز در این مکتب آن است که درون‌نگری و مراقبه نقش عمده پیدا می‌کند و جای استدلال‌های منطقی و عقلی دکارتی را می‌گیرد. اینجا هنر و شعر و ادبیات، ابزار نیرومند بیان حقایق‌اند. دین و عرفان تا آنجا که با حوزه درونی و روانی و ایمان قلبی مربوط می‌شود دیگر صحبت‌های افرادی که فیلسوف خوانده می‌شوند با استدلال‌های منطقی و محکم همراه نیستند و بیشتر به موعظه‌های اخلاقی شباهت دارند. فقط فرقشان این است که از مفاهیم جدید استفاده می‌کنند. شما در سراسر صحبت‌های هایدگر همان حدیث نفس و انسان‌شناسی مولانا را می‌یابید اما با زبانی دیگر.

 

 فلسفه اسلامی

در برابر تحولات بزرگ فلسفی در غرب، فیلسوفان مسلمان همان شیوه قدیم از تفکر مابعدالطبیعه ارسطو را دنبال کردند. تنها کار برجسته‌ای که کردند آن بود که نام فلسفه را به حکمت تغییر دادند تا از قداست مفاهیم قرآنی بهره بگیرند. اما کمتر کسی بلکه هیچ‌کس به دکارت و کانت و نقدهای بزرگی که از ریشه به تفکر متافیزیکی و به‌طورکلی در مورد توانمندهای ذهن بشر کرده بود، توجه نکرد و همچنان برای ذهن بشر قابلیت بی‌نهایت در شناخت جهان هستی قائل بود. منطق ارسطو که در حقیقت شکل و روابط مقدمات و نتایج را در استدلال‌های فلسفی نشان می‌داد بیشترین حرمت را یافت. آن‌چنان رعایت این منطق عظمت و اولویت داشت که تئوری‌های اولیه و مفروضاتی که در قالب منطق ریخته می‌شد مورد ارزیابی قرار نمی‌گرفت. با یک صورت‌بندی قیاسی از یک حکم کلی خیلی ساده به نتایج ظاهراً قطعی می‌رسیدیم. منطق ارسطو قابل نقد به نظر نمی‌رسد. استفاده از منطق و رعایت اصول آن، خیلی در استدلال و استنتاج‌های فلاسفه و فقهای ما کاربرد دارد و مفید فایده هم هست که البته همه مشکل در اعتبار مفروضات و احکام کلی اولیه برمی‌گردد. اگر مفروضات اولیه درست باشد می‌توان به نتایج درست رسید. مثلاً وقتی فرض کلی اولیه ما آن باشد که انسان حیوان ناطق است. وقتی بگوییم مثلاً حسن انسان است می‌توان نتیجه گرفت که مشمول حکم کلی اولیه است و لذا می‌توان نتیجه گرفت که حسن حیوان ناطق است. همه مسئله برمی‌گردد به حکم‌های مفروض اولیه. اما همیشه مفاهیم مورداستفاده فیلسوف به این وضوح مثل انسان و حیوان و ناطق نیست. فیلسوفان ما از مفاهیم غیردقیق و مبهم یا تعریف نشده، مثل وجود و عرض و جوهر تفکر فلسفی‌شان را شکل می‌دهند که درک واحدی میان آنها وجود ندارد. فلاسفه ما از نظریات جدید بی‌بهره‌اند و همچنان بر شیوه استدلال و بدیهیات و مفاهیم مبهم پا می‌فشارند.

 آنچه فلاسفه اسلامی در عمل انجام دادند آن بود که فلسفه را از مسیر حقیقت‌جویی مطلق درآوردند و آن را در خدمت توجیه فقه و کلام و شریعت و آموزه‌های قرآنی در آوردند. نظیر این کار را مسیحیت با تفکر ارسطو کرد. اما شاید تفکر دینی قرآنی که برای خودش دنیایی از معارف در حوزه‌های مختلف داشت، بیشتر صدمه خورد. دیانت به منزله جوهری مستقل که خود را تعریف می‌کند نه در چنگال تفکر فلسفی مسخ شد بلکه اسیر کیهان‌شناسی بر مبنای تئوری افلاک شد و شکلی منحط و گریه‌آور پیدا کرد. بروید تئوری افلاک را در اینترنت پیدا کنید ببیند چه بر سر دین خدا آوردند. 

 

بدیهیات در فلسفه اسلامی

حال به آخرین نظریه‌های اساتید فلسفه اسلامی در ایران می‌پردازیم و مواردی از نگرش و استدلال‌های آنها را در زمینه شناخت جهان هستی ذکر می‌کنیم. همان‌طور که قبلاً گفتیم نام فلسفه به دلیل شبهات سنگینی که در عالم اسلام متوجه آن شد، با استناد به آیاتی در قرآن که حکمت را خیر کثیر خوانده بود توسط فلاسفه ایرانی به حکمت تبدیل شد. جدای از نام‌گذاری که یک سلیقه می‌تواند به‌حساب بیاید، استناد به آیه قرآن خود می‌تواند دلالت بر این داشته باشد که معنای آیه را نفهمیده‌اند و لذا این نام‌گذاری اگر نگوییم سوءاستفاده لااقل مصادره به مطلوب و نوعی توجیه مذهبی می‌باشد.

نمونه موردمطالعه ما کتاب معرفت نفس نوشته حسن حسن‌زاده آملی و کتاب شناخت عطاالله کریمی از انتشارات حکمت است. علاقه‌مندان لازم است این صحبت‌ها را با مراجعه به اصل این کتاب‌ها و در صورت امکان در کتاب فلسفه رئالیسم علامه طباطبایی ادامه دهند. کتاب‌های حسن‌زاده از سوی وزارت علوم به‌عنوان بخشی از معارف اسلامی در دانشگاه‌ها تدریس می‌گردید.

 از همین ابتدا با مطالعه صفحات اول کتاب روشن می‌شود که استاد حسن‌زاده معرفت نفس یعنی شناخت خود را عالی‌ترین پایه برای شناخت همه چیز می‌داند. در ادبیات دینی سخن از معرفت نفس بسیار است. اما اینکه این معرفت نفس به چه معنا است و چقدر با تعابیر فلسفی استاد تطابق دارد معلوم نیست. در ادبیات دین، معرفت نفس بیشتر به معنای دقت‌کردن در حالات نفسانی به‌منظور مدیریت روح و روان و رفتار جهت تهذیب نفس است تا آدمی را به مقام تقوی برساند. اما استاد نفس را به منزله آینه‌ای فرض می‌کند که با آن می‌توان به معرفت همه جهان، خدا، آخرت و ملائکه رسید. از نظر استاد معرفت نفس در گام اول آن معرفت عقلی را به انسان می‌دهد که به‌عنوان ابزار اصلی در جهت خودسازی رفتاری و سلوک عرفانی به کار گیرد. از نظر ایشان معرفت نفس به شیوه عقلی، پایه و مبنای اولیه برای خداشناسی است. ایشان به حدیث «من عرفه نفسه فقد عرف ربه» استناد می‌کنند. البته این حدیث از نظر خیلی‌ها دارای اصالت و اعتبار نیست. آنها از نظر سلسله راویان حدیث، آن را سست بلکه نادرست تشخیص داده‌اند. اما تا آنجا که به ادبیات قرآنی مرتبط می‌شود اولاً خداوند وقتی انسان را آفرید در بدو تولد هیچ‌گونه خمیرمایه معرفتی در او ایجاد نکرد. آیه قرآن صراحت دارد که خدا شما را از شکم مادرهایتان بیرون آورد درحالی‌که هیچ‌چیز نمی‌دانستید. ثانیاً، آن حجم عظیم از اشارات قرآن به آفریده‌های خدا و توصیه به توجه و شناخت آنها، دلیل بر آن است که این پدیده‌ها که از راه حواس آنها را می‌یابیم، مقدمه ضروری به‌سوی خداشناسی هستند. از این منظر نفس انسان هم پدیده‌ای است که انسان می‌توان به آن توجه کند و آن را بشناسد. ویژگی‌های جسمی و روحی انسان خودش از آیات برجسته الهی است. البته آفریده‌های خدا، دلیل فلسفی برای اثبات وجود خدا نیستند. در زبان قرآن، اینها نشانه‌اند که ما را به‌سوی مرکزیتی که خالق همه جهان است راهنمایی می‌کنند. خدا چیزی مثل کوه، آسمان، زمین، انسان نیست که وقتی می‌گوییم درخت هست به همان معنا بگوییم خدا هم هست.

 از اینها بگذریم. اگر قرار است که نفس آینه تمام‌نمای هستی باشد و ما را به حقایق عالم برساند و به خدا برساند، اول باید این قابلیت عظیم و استثنایی در نفس را اثبات کرد. باید از آقای حسن‌زاده پرسید که چطور بدون هرگونه دلیلی، آن را بدیهی می‌گیرید و پایه تمام استدلال‌های کتاب قرار می‌دهید.

پس اینکه برای نفس قابلیت عجیب‌وغریب و فوق‌العاده و بی حد و حصری در شناخت جهان قائل باشیم، هیچ پایه منطقی ندارد و آقای حسن‌زاده هم دلیلی بر این ارائه نداده و آن را در کمال سادگی به‌عنوان پایه همه استدلال‌های بعدی خود قرار داده است.

 استاد حسن‌زاده پس از قبول نفس به‌عنوان ابزار واقع‌نما برای شناخت جهان، صحبت از وجود می‌کند. او در اولین جمله درس اول می‌گوید: «وجود است که مشهود ما است. ما موجودیم و جز ما همه موجودند. ما جز وجود نیستیم و جز وجود را نداریم و جز وجود را نمی‌یابیم و جز وجود را نمی‌بینیم» استاد تعریف نمی‌کنند که وجود یعنی چه، فرقش با موجود چیست؟ همه این عبارات را بدیهی می‌دانند. اینها گزاره‌های حقیقی هستند که استاد ادراک کرده و از مخاطبین خود انتظار دارد آنها را تصدیق کنند. آنگاه بحث را به «عدم» می‌برد که چیزی در مقابل وجود است. این مفاهیمی که ایشان این‌قدر ساده برای یک عده عوام مطرح می‌کند و همۀ آنها تصدیق می‌کنند، جزء سنگین‌ترین مباحث فلسفی دنیا است که به‌خصوص از زمان لایب نیتس تا هایدگر ذهن همه را به‌طورجدی به خود مشغول داشته. حالا ببینید ایشان چطور این‌ها را به این ارزانی و ساده‌لوحانه طرح می‌کند. ایشان می‌فرماید «هر چه که پدید می‌آید باید از وجود باشد نه عدم، و من برای تو بهتر از این درس چیزی نمی‌دانم». این جمله شاه‌بیت و پایه مباحث ایشان است.

 پس از آن استاد به قول خود در مشهودات سیر می‌کند و می‌بیند «برخی از آنها اشرف از دیگران‌اند و آثار وجودی بیشتری دارند. یک قسم که ظاهراً رشد ندارند جمادند، برخی تا حدی حس و حرکت دارند نبات‌اند مثل گیاه و درخت. برخی حس شدیدتر دارند و اراده دارند حیوان‌اند. اینها به ترتیب صاحب کمال و مراتب بالاترند. همین‌طور می‌بینیم انسان قوای حیاتی و وجودی بیشتری از همه دارد. در این میان آثار وجودی دانا بیش از نادان است.»

 تا اینجا همه تعریف‌های استاد از مفاهیمی که به کار می‌برد، بسیار ساده و ابتدایی و بر مبنای برداشت‌های عمومی و قضاوت‌های عوامانه است که طرفین بحث حرف همه را تصدیق می‌کنند. استاد مشخص نمی‌کند که وجود چیست و مراتب وجود، آثار وجود و کمال وجود به چه معنا است. با همین حرف‌های مبهم و تعریف نشده و بی‌معنا کم‌کم پایه‌های یک کاخ عظیمی بنام تفکر فلسفی اسلامی ریخته می‌شود. همه این تئوری‌ها، به منزله اصول یقینی و قطعی به‌حساب می‌آیند.

در درس دوم استاد این دستاوردهای عظیم را به یک قوه ذهنی نسبت می‌دهد و از منشأ آن سؤال می‌کند. او می‌پرسد «گوهر و ذات ذهن یعنی این عنصر شناسنده چیست و او چگونه موجودی است؟ آیا این ذهن یا این قوه شناسنده در درون ما است یا بیرون ما؟ آیا این عضوی از بدن ما یا وجود ما است؟» سؤال به اینجا می‌کشد که من کیستم که دارای «من» شناسنده‌ام؟ این قوه تمیز دهنده چیست؟ در اینجا استاد احتمالاً با این سؤال مواجه شده که آیا اگر ذهن شناسنده را به شیوه دکارتی قبول کرده باشیم که وجود دارد، آیا این دلالت دارد به این‌که هستی هم وجود دارد، آیا این نظریه حقیقی است یا نه؟ آیا همه این جهان هستی چون سرابی است؟ آیا وجود موجود نیست؟ در اینجا استاد وجود را با موجود خلط کرده اما به روی خود نمی‌آورد که گفتن وجود موجود است، با این‌که بگوییم میز موجود است خیلی فرق دارد. آیا وجود یعنی هستی – کلیت همه هستی؟ بعد استاد سراغ سوفسطائیان می‌رود که همه بدیهیات و حقایق را منکر بودند. استاد نظر سوفسطائیان را در این خلاصه می‌کند که می‌گویند «هیچ اصل ثابت علمی وجود ندارد و همه حقایق باطل‌اند.»

در اینجا باید بگویم که استاد تمام نظریاتی که مطرح می‌کند، همه را علمی می‌خواند. برای او تفکرات و نظریات علمی و فلسفی با هم فرق ندارد. اصلاً ایشان خود را به همین دلیل عالم می‌خواند.

بگذریم. ببینیم استاد با چه استدلالی نظر سوفسطائیان را باطل می‌کند. استاد از فرد سوفسطایی یعنی کسی که می‌گوید هیچ اصل ثابت علمی وجود ندارد می‌پرسد آیا همین نظریه شما که می‌گویید «هیچ اصل ثابت علمی وجود ندارد»، درست است یا غلط است؟ در اینجا انتظار هست که وقتی سوفسطایی نظریه خود را درست و یقینی بداند، اعتراف می‌کند به اینکه اگر همه چیز باطل و نادرست باشد لااقل همین نظر او درست باشد و اگر این درست باشد، پس اصل ادعای او که می‌گوید همه چیز غیرثابت است، درست نیست و باطل می‌شود. یعنی نمی‌شود نظریه او هم درست باشد هم غلط. به‌این‌ترتیب استاد در مصاف با سوفسطائیان پیروز به نظر می‌رسد و حرف او بر کرسی می‌نشیند که حقایق و اصول ثابتی وجود دارد. استاد در ادامه توضیح می‌دهد که حرف سوفسطائیان شبیه این است که کسی ادعا کند هیچ حرف راست در عالم وجود ندارد و هر حرفی که هست دروغ است. حال اگر از گوینده این ادعا سؤال شود که آیا همین حرف تو راست است یا دروغ؛ اگر گفت راست است پس هر حرفی که هست دروغ نیست و اگر دروغ است پس به بطلان ادعای خود اعتراف کرده است.

حالا دقت کنید ببینید آیا استاد در این مناظره با این استدلالی که آورد پیروز شد؟ – نه ابداً. استدلالی که ایشان کرد به تناقض نما معروف است. پارادوکس چیزی است که ظاهرش منطقی و حقیقی است اما از آن نتیجه موردنظر گوینده حاصل نمی‌شود. این را پارادوکس دروغگو هم می‌گویند مثال مشهور آن در مورد گفتۀ یکی از اهالی شهری است که معروف است که همه‌شان دروغگو هستند. وقتی از او پرسیدند راست‌گو هستی یا دروغگو، او گفت من دروغگویم. آیا این گفته او راست است یا دروغ؟ آن سوفسطایی که استاد حسن‌زاده آملی از او نقل می‌کند که می‌گوید هیچ حقیقت یا اصل ثابت علمی از زبان او در نمی‌آید، گفته‌اش نظیر آن پارادوکس معروف دروغگو است؟ آیا استاد بر اساس این پارادکس می‌تواند نتیجه بگیرد که لااقل این حرفش ثابت و درست است؟- نه هرگز. اما استاد غافل از خطای منطقی خود می‌خواهد نتیجه بگیرد که شناخت مطلق وجود امکان‌پذیر است. او تصور می‌کند بر اساس این استدلال به همه حقایق عالم می‌توان دست پیدا کرد.

 مطلب دیگر در خصوص مسئله «کمال و اشرف بودن و مراتب بالا و پایین وجود» است. در مورد این مفاهیم استاد نمی‌گوید که شاخص و میزان درجات کمال چیست. استاد تا حالا نتوانست در حقیقت چیزی را برای ما اثبات کند و ما نمی‌توانیم هیچ قدمی جلوتر از این برویم که فقط قبول کنیم که یک ذهن اندیشنده‌ای وجود دارد. به‌عبارت‌دیگر، با صحبت‌های ایشان ما حداکثر می‌توانیم بپذیریم که یک شخص یا موجود یا ذهن اندیشنده وجود دارد، نه بیشتر. اگر به ایشان ارفاق کنیم، با آنچه که از مشترکات تفکرات فلاسفه و علوم‌تجربی بشر می‌دانیم، می‌توانیم بپذیریم که جهان خارج وجود دارد. اما هیچ جایی برای صحبت از موجودات برتر و شریف‌تر نیست. جهان هستی یک سیستم خودکار زاینده است و هیچ میل و سلیقه انسان در آن اثر ندارد. هیچ موجودی در درون این مجموعه هستی نقش مؤثرتر و پررنگ‌تر در مسیر تحولات آن ندارد. هستی یک سیستم زاینده و دائماً در حال زایش است. همه حرکات مثل سقوط سنگ جبری است و هیچ برتری میان موجودات عالم نسبت به هم وجود ندارد. جبر حاکم بر حرکت سنگ همان قدر نیرومند است که جبر انگیزش تشنگی و گرسنگی یا توالدوتناسل موجودات زنده. حال باید از استاد پرسید مفاهیم کمال و شرافت برخی موجودات نسبت به برخی دیگر از کجا پیدا شده؟

برگردیم به مطالب جناب حسن‌زاده آملی موارد متعددی از استدلال‌های ایشان از همان جنس پارادوکس دروغگو است که شما به‌سادگی می‌توانید دنبال کنید. در مواردی ایشان از بزرگانی مثل ابن‌سینا نقل‌قول می‌کند و از اسم و شهرت آنها کمک می‌گیرد که ما زودتر رام شویم و نظریات ایشان را تصدیق کنیم. باکی نیست. ما اساتید بزرگی داشته‌ایم که در زمان خود پیشرو تمدن بوده‌اند ولی علم شرقی و غربی ندارد. ما باید هم از گذشته بهره بگیریم هم از نوآوری‌های جدید. آنچه اهمیت دارد آن است که مطالبی از دهان استاد بیرون می‌آید به‌هیچ‌وجه دلیل و برهانی ندارد.

 در بحث حرکت، ایشان خیلی بدیهی می‌داند که وقتی حرکتی هست حتماً یک محرک باید وجود داشته باشد. این قضاوت ایشان ناشی از جداکردن و تنها دیدن موارد خاصی از موجودات است که مثل سلسله آجرهای دومینو برای تک‌تکشان علت خاص و محدود جستجو می‌کنیم. در جهان این‌گونه جداکردن و تنها دیدن اشیاء معنا ندارد. این تنها انسان است که می‌تواند چیزی را از روال طبیعی و جبری خود جدا کند و سررشته عوامل دومینویی را پی بگیرد. هر وضعیتی که در هر لحظه هستی دارد، محصول همه هستی است نه یک یا چند چیز دیگر که اسمش را عامل می‌گذاریم. از این اگر بگذریم، در موضوع حرکت، بحث از نیاز خیلی بی‌معنا است که گفته شود اگر نیاز نباشد حرکت نیست. برای سنگی که از بالا سقوط می‌کند چه نیازی قابل‌تعریف است؟ این نیاز چگونه دلالت بر نقص می‌کند. نقص یعنی چه؟ همین‌طور نظریه خیر و شر، قوه و فعل.

بخشی از صحبت‌های استاد در خصوص اثبات مجرد بودن نفس از ماده است. ایشان نفس را ذهن یا روح و جان آدمی می‌داند که مرکز شعور و تعقل اوست و ما از آن به‌عنوان «من» یاد می‌کنیم. ایشان دست و لباس و مو چشم و همه چیز را به «من» نسبت می‌دهد و نتیجه می‌گیرد که این من، غیر از همه این متعلقات است. ایشان اعتقاد دارند که همه این متعلقات ناپایدارند و تغییر می‌کنند اما برداشت من از خودم و جهان و دانسته‌هایی که با خود دارم تغییر نمی‌کند. او نتیجه می‌گیرد که نفس یا من مادی نیست و دلیل ثباتش همین است که متعلقاتش تغییر می‌کند اما خودش ثابت است. باید بگویم اولاً تنها لباس و چشم نیست که به من نسبت می‌دهم. نفس من، روح من، جان من و ذهن من هم درست مثل لباس و چشم من هم گفته می‌شود. روح و جان و ذهن، نام‌هایی برای من و نفس من است. اینها بازی یا مجازی نیستند. ازاین‌گذشته مادی و غیرمادی یعنی چه؟ و منظور از ثبات و تغییر چیست؟ شما الان کامپیوتری را می‌بینید که مادی است و مثل بدن ما همه چیزش تغییر می‌کند ولی شما به‌راحتی اطلاعات گذشته خود را از آن مثل مدت‌ها قبل استخراج می‌کنید. آیا این ثبات به معنای آن است که کامپیوتر نفس مجرد دارد؟

غرض از ذکر این موارد مختصر آن است که شکل و سیاق و شیوه استدلال‌های ساده‌لوحانه و برداشت‌های بی‌اساس در مورد جهان و نفس آدمی را نشان دهیم. ادامه کتاب استاد سرشار از همین قضاوت‌ها و استدلال‌ها برای برپایی کاخی پوشالی است که به‌راستی آبروی فلسفه را هم می‌برند. بخش‌های بعدی کتاب را حتماً بگیرید بخوانید. وقتی این کتاب‌ها را می‌خوانید احساس می‌کنید که در هزار سال پیش هستید. فضای فکری همان است.

 

با محتوای کتاب معرفت نفس آشنا شدیم. کتاب شناخت آقای عطا کریمی هم به همین سیاق است. او کتاب خود را با بحث شناخت‌شناسی آغاز کرده که مبانی شناخت را بررسی می‌کند. این کتاب هم از چیزهایی که بدیهی می‌داند آغاز می‌کند تا به ذهن خواننده جهت بدهد تا استدلال‌ها و نتایج بحث‌های او را بپذیرد. به‌عنوان اولین بدیهی در کتاب، ایشان می‌گوید شناخت و ذهن برای انسان آن‌قدر بدیهی و روشن است که اصلاً به تعریف احتیاج ندارد. آیا منظور ایشان از شناخت آن است انسان اقرار کند به اینکه چیزی مثل میز و درخت وجود دارد؛ یا فراتر از آن ما می‌خواهیم با ذهنمان ماهیت و ذات این اشیاء را استخراج کنیم؟ اصلاً ذات اشیاء که دنبال آن هستیم یعنی چه؟ به چه چیزی و چه توصیفاتی از چه خصوصیاتی از اشیاء برسیم می‌گوییم به شناخت آنها رسیده‌ایم؟

مشکلی نیست که بشر به دلایل روان‌شناسی درک کند که دنیای ورای ذهن او از جمله میز و درخت وجود دارند ولی این به معنای آن نیست که به همین سادگی توصیفاتی که از این اشیاء می‌کند درست باشد. اساساً باید معلوم شود که شناخت یک چیز به چه معنا است و فیلسوف یا ذهن شناسنده، بنا به تعریف آقای کریمی چه چیزی را شناخت می‌داند. او قبول دارد که تصویر ذهنی اشیاء در نزد هر فرد با واقعیت آنها فرق دارد. ولی او صحبتی از این نمی‌کند که چه فعل و انفعالاتی میان واقعیات خارج و سیگنال‌های حسی دریافتی ما اتفاق می‌افتد که در نهایت تصویر ذهنی ما را می‌سازد و ما چه موقع آن تصویر ذهنی در وجود خودمان را نمایشگر عین واقعیت به‌حساب می‌آوریم. اگر این قبیل فلاسفه در حد یک صفحه از فیزیولوژی اعصاب و مکانیسم‌های دیدن از طریق چشم اطلاع داشتند، این‌قدر بی‌محابا در مورد ادراک قضاوت نمی‌کردند. کریمی همان استدلال‌های آقای حسن‌زاده آملی در مورد پارادوکس دروغگو را برای کشف معلومات و حقایق جهان پیش می‌کشد. او می‌گوید اگر کسی باور نداشته باشد که ذهن او بیرون نمایی می‌کند و کاشف جهان است و به آن شک دارد، به معنای آن است که برای یافته‌ها و معلومات خود ارزش قایل نیست. از نظر کریمی، چنین شکی بیجا و بی‌اعتبار است. یا آدم باید قبول کند که همه دنیا را می‌تواند بشناسد و در مورد آن حکم کند یا او اصلاً حق ندارد در مورد هیچ‌چیزی اظهارنظر کند. این سخن یک مغالطه است این همان پارادوکس دروغگو است که قبلاً از آن سخن گفتیم. هیچ ایراد منطقی وجود ندارد که کسی بگوید من از جهان و دنیای درونم اجمالاً می‌توانم برخی چیزها را بفهمم اما در بسیاری از چیزها توان درک و شناخت ندارم. این دو تا با هم تناقض ندارد. ادعای آقای حسن‌زاده آملی و کریمی مصداق حکم «یا همه یا هیچ» است.

 

سنگ بنای تفکر فلسفی امروز ما

ما برای تفکر فلسفی‌مان نیاز به کلان نگری داریم. این مشخصه تفکر فلسفی است. توجه به موجودات و پدیده‌های خلقت و تفکر و تأمل در آنها بسیار مفید و ضروری برای شناخت جهان است. داشتن شناخت عمیق تخصصی در حوزه‌های مختلف هم بسیار سازنده است اما این نباید ما را از توجه به سایر پدیده‌ها و به کلیت جهان هستی باز بدارد. وقتی در یک مزرعه کار می‌کنیم و احیاناً در گیاه‌شناسی تخصص پیدا می‌کنیم، این نباید موجب شود که آن‌چنان محدوده نگاهمان را تنگ و باریک کنیم که خورشید منظومه شمسی و کهکشان راه شیری را فراموش کنیم یا از عجائب دنیای ذرات بنیادی و بعد از آن از حوزه انسان غافل باشیم. ما هرچند تخصص علمی در گوشه‌ای داشته باشیم نباید روح و جان و رفتار انسان را فراموش کنیم. ما علاوه بر تمرکز علمی در یک‌رشته که در جای خودش بسیار ارزنده و ضروری است، باید جایگاه آن را در پهنه وسیع جهان‌شناسی درک کنیم. ما باید همه آگاهی‌های خود را در میان تفکر وسیع‌تر از کل هستی بنشانیم. ما باید یک تابلوی وسیع از جهان برای خود بسازیم و بالاتر از آن برای خود سناریویی شکل دهیم که ما و محیط اطراف و تاریخ را در دل خود تبیین نماید. بدیهی سازی در فلسفه خطا است اما ما بالاتر از این به هماهنگی و یکپارچگی فکری نیاز داریم. بینش وسیع کیهانی و درک عظمت نظام هستی، برای ما ایمان فراهم می‌آورد – چیزی که خودش زیربنای شناخت حوزه‌های مختلف علوم است. درعین‌حال ما از ایده‌های متنوع‌تر از حوزه‌های گوناگون بهره می‌گیریم و دیدگاه جهان‌بینی خود را بارورتر می‌سازیم. اینها همیشه همراه با تفکر دینی و خداشناسی تقویت می‌شوند. اینها تفکر ما را شاداب و سرزنده نگه می‌دارند ما باید همیشه از نقطه نگاه یک پرنده و بالاتر از آن از منظر یک سفینه فضایی به جهان و به خودمان نگاه کنیم و تفکر فلسفی‌مان را رشد دهیم. تفکر فلسفی ما امری دائمی است و سکوت و سکون تفکر ما نشانه مرگ فکری ما است.

کلان نگری کار فلسفه است اما این امر از این یا آن فلسفه خاص برنمی‌آید و ما نمی‌توانیم مثل قدیم دربست به یک دستگاه‌های فلسفی خاص دل ببندیم یا نظیر آن را بسازیم اما از ایده‌های آنها بهره می‌گیریم. اگر استدلال‌های نوع قدیم دیگر رنگ باخته‌اند، ولی درک حاکمیت مطلق نظم و پیچیدگی‌ها و شگفتی‌های جهان هستی که محکم‌ترین واقعیت پیشروی ماست، می‌تواند ما را به حسی از مبهوت شدن و حیرت برساند که خودش سنگ بنای شناخت جهان و اولین نشانه‌های حرکت در مسیر رشد فلسفی ماست. ما نباید آن‌چنان در زندگی روزمره اسیر شویم که یادمان برود که زنده‌ایم و این نظام آفرینش برای ما هیچ پرسش و کنجکاوی و حیرتی ایجاد نمی‌کند. فروتنی و حیرت ما و احساس ناتوانی از اینکه حضور و وجود خود را درک کنیم، نقطه بسیار با عظمتی است که ما را برای تفکر دینی، خداشناسی، قیامت‌شناسی، هستی‌شناسی و برساختن یک تفکر فلسفی یاری می‌دهد. ما در این راه تمام‌نشدنی از تفکر دائمی است که از خواندن کتاب و داده‌های تجربی و علمی بهره می‌گیریم و از آنها می‌خوانیم و آنها را درک می‌کنیم. ولی هرگاه احساس کردیم دیگر آن روحیه حساس به جهان و بهت و حیرت و پرسش‌های تازه در تاریخ و جامعه و زمین‌وزمان را از دست دادیم، این نشانه افول خوشبختی، درجازدن و مرگ روحی و روانی ما است و چه‌بسا از خواندن کتاب و علوم بهره ای نبریم. اصل توجه به دینیای افرین و حساسیت به آن است. این در حوزه خداشناسی اساسی‌ترین گام است که وقتی با صلات و زکات همراه شد به تجارب ایمانی و بالاترین قله معرفت هدایت نماید. تفکر فلسفی و هستی‌شناسی و خداشناسی ما مسیری یکنواخت و اسفالته نیست که زود ما را به مقصد برساند و ازآن‌پس ما با خیال راحت در کنج دنجی بنشینم و هو بکشیم. مطلقاً این‌طور نیست. علاوه‌بر جنبه‌های رفتاری و عملی که جای خودش باید بحث شود، مسیر خداشناسی و خداآگاهی ما مسیری چالش‌خیز است. این راه پر از دست انداز و چالش‌های فکری است. شک و تردید، پرسش‌های جدید، تعارض و در تفکرات سابق، حل مسایل، از لوازم راه است که همراه خود و در دل خود سرخوشی فکری و ایمان قلبی می‌آورد. هر روز بلند شدید، دیدید برای تان شک تازه ای پیدا نشده و سوژه‌ای برای فکر ندارید، حساس نیستید، با ابهام جدید و پرسش جدید روبرو نشدید و دیگر دنیا برایتان جلوه تازه‌ای ندارد، مانند پیرمردی هستید که همه گونه سرد و گرم روزگار را چشیده و خسته شده و بیشتر علاقمند است که از زندگی و تکرار صحنه‌های آن فرار کند. کتاب خواندن، بحث و گفتگو با دوستان و پیش کشیدن مسائل معرفتی غذای ضروری روح ما هستند. پرسش‌هایی که برکه آرام و یکنواخت فکر ما را به هم می‌زنند و به رشد ما کمک می‌کنند. ایمان به خدا ثابت نمی‌ماند. این هم باید پیوسته شاداب‌تر و تازه‌تر شود. رشد تفکر و شناخت و عمل دینی در فرایندی از شک و تردیدها ما را به ایمانی برتر می‌رساند و حس متعالی از امر قدسی به ما می‌بخشد. اگر قرار باشد ما بر روی گزاره‌های دینی نیندیشیم و از هرآنچه به امرقدسی نسبت می‌دهند بدون تعمق استقبال کنیم، درک و ایمان مان رشد نمی‌کند. حتی در خواندن کتب مقدس هم باید بدانیم چه توقعی از آن داریم و روزبروز درک بهتری از آن پیدا کنیم. طبیعی است که این با پرسشگری و شک و تردید و تفکر همراه است. ما باید پیوسته افکار خود را زیر سؤال ببریم و آن را بپیراییم. اگر چشم و گوش بسته سراغ تورات می‌رفتیم، مطالب تحریف شده آن چه‌بسا ما را در نهایت به تسلیم آداب و قواعد علمای یهود می‌کشاند. اگر در ورود به قرآن در جستجوی احکام عملیه دینی باشیم، در حقیقت موضوع اصلی یعنی خدا و حقیقت هستی را فراموش کرده‌ایم. طبعاً قرآن کتاب فقهی نیست و به منزله یک کتاب قانون و امور حقوقی به شما هیچ کمکی نمی‌کند پس باید سراغ کسانی برویم که جواب شما را مفصلاً دارند.

 ما هر بار که به نماز می‌ایستیم باید پرسش تازه‌ای در مورد خدا و الفاظی که به زبان می‌آوریم برای ما مطرح شود. نیایش‌ها جملات سرراست وروشن زبانی نیستند که مثل گزاره‌های روزمره زندگی ذهن ما را قانع کنند. اینها رمزواره‌اند. باید آنها را در قلب خود حس کنیم اما این از کانال و مسیر تفکر و تعقل و دانش می‌گذرد. ادبیات دینی به نزدیک شدن به آنها کمک می‌کنند. اینها آیه‌اند، نشانه‌اند ما را به‌سوی آن غایت راهنمایی می‌کنند. فهم و درک ما را بالا می‌برند. الفاظ نماز یا اجزاء آداب و مناسک دینی نشانه‌ها و سوژه‌هایی هستند برای تفکر و عرفان دینی.

 به طور خلاصه، حساسیت به جهان و به خود و احساس بهت و حیرت، نقطه شروع آگاهی ما به وجود ما است. این همراه با یک احساس کنجکاوی برای رمزگشایی از معمای هستی است که با نوعی اضطراب همراه است. بسیار، بسیار کم‌اند افرادی که برای لحظاتی، خود را از زندگی روزمره‌شان جدا می‌کنند و با پرسش از رازهای هستی و حیات روبرو می‌شوند. کمتر کسی از این‌که وجود دارد و به‌عنوان یک انسان زنده است، آگاهی دارد. خیلی‌ها اصلاً دوست ندارند از وضعیت یکنواخت زندگی و مشغولیت‌ها و دلخوشی‌ها سرگرمی‌های خود بیرون بیایند. سرک کشیدن به بیرون و احساس کنجکاوی و دلتنگی از این جهان پر معما و رازگونه، قدم اول برای ورود به حیطه فکروذکر فلسفی و عرفان دینی است. قرآن خود را کتابی برای هدایت همه مردم نمی‌داند. کسی که در برکه آرام دلخوشی‌های خود اسیر است و با سؤال و مسئله‌ای مواجه نمی‌بیند و درد و دغدغه‌ای احساس نمی‌کند، قرآن چیزی ندارد که برایش بگوید. از نظر قرآن چنین انسانی نمی‌تواند از آموزه‌های وحی بهره بگیرد. قرآن برای کسی که درد ندارد و ندایی نمی‌شنود، چیزی ندارد که بگوید. قرآن او را کور و کر و مرده می‌داند. قرآن سخنرانی برای مردمی که در صندلی‌های آمفی‌تئاتر لم داده‌اند ندارد. به کسی چیزی می‌دهد که مسئله دارد و دنبال وحی است. نگاه به پایبندی موروثی مردم به دین و شریعت نکنید که مردم چشم‌بسته به آن روی می‌آورند و تسلیم می‌شوند. ایمان بالاتر از اینها است. قرآن برای کسانی است که حداقل‌های تقوی را داشته باشد. ابتدای سوره بقره این معنا را بیان کرده است.

نشانه ایمان ما و این‌که در مسیر درست رشد و کمال هستیم، آن است که حساسیت ما به خلقت و وجودمان کم نشود و ما از رهگذر توجه‌ها و مشاهداتمان پیوسته از مفاهیم عرفانی و توحیدی، برداشت تازه داشته باشیم. این مستلزم آن است که در جریان روزمره زندگی غرق نشویم. البته چه بخواهیم چه نخواهیم حوادث زندگی بزرگ و کوچک ما را به حال خود رها نمی‌کند اما چه‌بهتر مراقبه و مراجعه به خود و توجه به خود و تنها شدن با خود جزء برنامه‌های معمول و دائمی زندگی ما قرار گیرد. سفر رفتن، کوه و جنگل و پارک، باغ‌وحش، تغییر محیط، فرصت‌های مناسب برای تحریک مغز برای توجه به‌سوی آسمان است.

توجه و حساسیت و تفکر فقط به پدیده‌های طبیعت محدود نمی‌شود. ما باید در همه حال حتی در عمیق‌ترین حالات کشف و شهود یا حس عرفانی و تجربه ایمانی و نماز و نیایش، اهل توجه و تفکر باشم. اساساً نماز با الفاظی که دارد ذاتاً فکر برانگیز است. آداب و مناسک دینی و یا خواندن کتب مقدس با چشم‌بسته و برای حال کردن نیست. اگر در نمازها ولو برای چند لحظه فکر کنیم در برابر کی ایستاده‌ایم و او چگونه موجودی است و کجاست، چه ارتباطی با ما دارد و چه ارتباطی با هستی دارد، این الفاظ و کلماتی که به زبان می‌آوریم، توصیف چه چیزی است؛ اینها برانگیزنده مغز و قلب ما است. نترسیم از اینکه پرسش‌های سنگین برای ما مطرح شود. بسیاری از این سؤال‌ها را ما نمی‌توانیم و شاید هیچ بشری نتواند جواب دهد. اما خوب است برویم ببینیم دیگران از بزرگان اندیشه چگونه با آنها مواجه شده‌اند. حاصل این پرسشگری‌های فلسفی هر چه باشد، احساس حضور ما را در پهنه بی‌نهایت هستی قوت می‌بخشد. هستی و خدا راز است. ما از آن هیچ نمی‌دانیم اما این حس همراه با تلاش کنجکاوانه برای توجه به خلقت و خودآگاهی و وجود آگاهی، بسیار ارزنده و ثمربخش است. این نشانه حیات ما است این مقدمه است که ما هستی را درک کنیم و از اینکه در این دنیا در گوشه‌ای به تماشای آن ایستاده‌ایم برای زندگی‌مان و برای همه هستی معنا بسازیم. معنا را ما می‌سازیم ولی این از دل صدای رمزآلود همه پدیده‌ها در می‌آید. باید گوشمان را تیز کنیم یادتان باشد دنیا هر روز نو می‌شود ما هم باید همراه آن نو شویم؛ با تفکر با حساسیت با توجه. اینها همه می‌تواند در هنگام نماز، ادراک غنی‌تری از امر قدسی و حضور خدا برای ما فراهم نماید. نماز محل ورد خوانی غافلانه نیست – محل تحریک شعور و اندیشه است. نماز سرشار از مفاهیمی است رمزآلود که ما را به‌سوی تدبر و تفکر و حیرت و کشف برمی‌انگیزد. باید مراقب باشیم که توجه افراطی به الفاظ، ما را در هنگام نماز غافل نکند از اینکه توجه کنیم که در کجا و در برابر کی ایستاده‌ایم. بر روی معانی کلمات سرفرصت بیرون از نماز مطالعه کنید. یادتان باشد چند لحظه کوتاه توجه به حضورمان در برابر خدا کافی است توشه کافی معرفتی و قلبی به ما بدهد. این را دست‌کم نگیرید.

 

کلان نگری – اندیشه‌ورزی

ما عادت کرده‌ایم که بنا بر تجارب درازمدت زندگی‌مان، حوادث و پدیده‌ها را با ردگیری زنجیره عوامل به‌هم‌پیوسته در اطرافمان بشناسیم. این لازمه زندگی ما است. وقتی توپی به سر ما اصابت می‌کند، ما بچه‌ای که توپ را پرتاب کرده عامل و علت آن می‌شماریم. دست‌مان را وقتی جلوی آتش می‌گیریم، می‌سوزد و ما را به واکنش وا می‌دارد و ما زود خود را عقب می‌کشیم. همین‌قدر که ما بدانیم آتش موجب سوختن می‌شود و ضربه توپ سردرد می‌آورد، برای ما کافی است. در گذشته برای حوادثی که پیش می‌آمد علاوه بر عوامل مشهود به عوامل نامریی هم نسبت می‌دادند. امروزه وقتی زنی بچه‌دار نمی‌شود یا شوهر از او روی بر می‌گرداند، کمتر کسی آن را به طلسم و جادو جنبل نسبت می‌دهد. باور به حاکمیت مطلق اصل علیت، با تمام ذهنیت و نگرش تجربی و جهان‌بینی ما عجین است. معمولاً در حوادث معمولی و مکرر، ما دنباله همه عوامل پر شمار مؤثر را نمی‌گیریم. همین‌قدر که با توجیهی ساده که با عرف و تجارب ما همخوانی داشته باشد به همان معدود عوامل مشهود و مورد قبول مردم بسنده می‌کنیم. وقتی کسی مریض می‌شود در حد شناخت و تجارب خودمان برایش عامل پیدا می‌کنیم یا پاسخهایی از قول دکترها مطرح می‌کنیم. کمتر کسی سراغ زنجیره طولانی از عوامل می‌رود. از این منظر توجه به محیط‌زیست به‌عنوان عامل آلودگی هوا و تغییرات اقلیمی خیلی عجیب و دور از انتظار است. کسی به این سادگی زیر بار این نمی‌رود. این‌که می‌بینید سیاست‌مدارها و به‌خصوص آنها که به منافع فردی اقتصادی حساسیت دارند، آن را انکار می‌کنند به‌خاطر آن است که حلقه مؤثر آن، سریع و قابل کشف عمل نمی‌کند. دورنگری و جامع نگری با نگرش عجولانه بشر تعارض دارد. تنها در رویدادهای بزرگ و شوک‌آور توجه افراد جلب می‌شود. اگر رویدادهای مصیبت بار برای دیگران پیش بیاید و ما از مرکز آن دور باشیم، باز ما را زیاد ناراحت نمی‌کند. منطقاً همه بیماری و مرگ را از لوازم زندگی می‌دانند. سری به گورستان یا بیمارستان بزنید به شکل جدی‌تر وپرشمارتری آن را خواهید یافت. اما کمتر کسی فکر می‌کند مرگ سراغ او هم خواهد آمد. حتی وقتی همسایه می‌میرد، ما آن را پدیده‌ای بیرونی و در آینده ای دور حساب می‌کنیم. اما وقتی یکی از خویشان نزدیک ما فوت می‌کند تازه برای‌مان مرگ به‌طورجدی مطرح می‌شود و احساس می‌کنیم روزی گریبان ما را هم خواهدگرفت. مرگ تا حالا امری عادی بود اما حالا نقطه مهمی در اندیشه من ظاهر می‌شود. معمولاً این‌گونه رویدادهاست که ما را نسبت به خود مرگ، لحظات مرگ، بعد از آن، تولد و زندگی و معنای کل ماجرای ظهور و نیستی مان حساس می‌کند. خیلی‌ها به‌سرعت آن را فراموش می‌کنند یا عمد دارند که آن را از صفحه ذهن خود پاک کنند و فقط به زندگی بیندیشند. آنها فرصت بزرگی را برای توجه به زندگی و و معنای زندگی و هستی و پرسش‌های اساسی که هر فرد باید به آن بیندیشد از دست می‌دهد.

همه مردم غافل‌اند و در چنبره همین رویدادهای جاری اسیرند. آنها با شماری از حلقه‌های زنجیره عوامل اطراف خود یا برخی اطلاعات رایج عمومی، خود را عالم دهر می‌دانند و زندگی‌شان را توجیه می‌کنند. آنها فرصت تفکر در رویدادهای سنگین مثل مرگ را خیلی زود از دست می‌دهند. تصور می‌کنند مرگ دیروز خویشان ما دیگر تکرار نخواهد شد. آنها نمی‌دانند حوادث دست از سر آنها برنمی‌دارد، حوادث پشت در منتظر هستند و یکی‌یکی از راه می‌رسند. باید ما از نظر ذهنی و فلسفی خود را آماده کنیم. نه فقط برای استقبال از مرگ و یا تلاش برای درک معنای زندگی بلکه برای درک هستی یعنی آن ساختار بی‌نهایتی که ما را در دل خود پروراند.

یکی از موضوع‌های مهمی که می‌تواند هم در درک معنای زندگی هم هضم رویدادها و هم تفکرجامع فلسفی به ما کمک کند که لااقل صورت مسئله را بفهمیم، کلان نگری در ابعاد همه هستی است. شما به این مثال ساده توجه کنید. وقتی به بدنمان و به وجودمان نگاه می‌کنیم و خودمان را حاصل ازدواج پدر و مادرمان می‌دانیم و سال‌ها در یک محیط بسته مثل یک روستای کوچک زندگی می‌کنیم، خیلی تلقی‌مان از خودمان فرق دارد تا وقتی‌که خود را دنباله زندگی جد پدری و جد مادری‌مان بدانیم و یا آن را تا 10-20 نسل عقب ببریم. اگر خوب این را فکر کنیم و حس کنیم، خیلی هیجان‌انگیز می‌شود. حالا اگر به هزار نسل عقب برویم چطور؟ این خیال‌پردازی نیست. آن نسل‌های اولیه بودند که سرآغاز پیدایش ما بعد از ده‌ها هزار سال روی زمین شدند. حالا باز عقب‌تر برویم. وقتی میلیون‌ها سال این رشته را دنبال کنیم بالاخره نمی‌توانیم در جایی آن را بدون منطق قطع کنیم و تصور کنیم چیزی قبل از آن نبوده. از سوی دیگر همین امروز که به جانداران و گیاهان نگاه می‌کنیم. شباهت موجودات زنده و پیوندهای زیستی که از هزاران سو با ما دارند، مانع از آن می‌شود که تصور کنیم که هریک از ما یا اجداد ما تافته جدابافته‌ای بوده‌اند که یک‌دفعه در گوشه‌ای از این زمین مثل یک حرکت شعبده‌بازی از کلاهی بیرون پریدند و ظاهر شدند. من از گیاهان تغذیه می‌کنم گوشت حیوانات را می‌خورم از میوه درختان بهره می‌گیرم. این‌طور نیست که فکر کنیم اینها امروز به ما کمک می‌کنند که زندگی کنیم و زنده بمانیم. فکر نکنید اینها را ما با زرنگی در خدمت خود گرفتیم و از آنها استفاده کردیم تازنده بمانیم و از زندگی لذت ببریم. برعکس، ما اساساً در دامان اینها پدیدار شدیم. نمی‌دانم چطور شد که اجداد ما وضعیت زیستی و ژنتیکی شبیه ما را یافتند. قبل از آن هم برای من که تخصص دیرینه‌شناسی ندارم پوشیده است ولی با آنچه که از هسته مرکزی زمین که سراسر مواد مذاب با درجه حرارت بالا است، می‌توانم تصور کنم که از جنس همین مواد آتش‌فشان‌هایی بوده که گهگاه در سطح زمین فوران می‌کند. ما بر سطح کره‌ای زندگی می‌کنیم که بخش عمده درون آن آتش است. این به من یقین می‌دهد که اجداد من تا آنجا که شباهت به من داشته‌اند و یا از موجودات زندۀ قبلی به وجود آمدند، بالاخره تردیدی نیست هرچه قدر هم عقب بروم، روزی اثری از حیات در روی زمین وجود نداشته. هرچه بوده مواد مذاب بوده، آتش بوده. اجداد من اگر اوران اوتان یا شامپانزه باشند و یا حیات من روزی از دریاها شروع شده باشد، باز ظهور من و اجداد از دل آتشین کره زمین حیرت‌انگیز است. زمین 5/4 میلیارد سال عمر دارد.

 قدر مسلم اجداد من به‌عنوان موجود زنده همیشه شکل انسان امروز را نداشته‌اند. اجداد من همان سلسله تحولات موجودات زنده است. نظریه داروین در مورد تحول موجودات زنده قابل‌انکار نیست. اولین نتیجه آن این است که اگر در همین محدوده زمین بخواهیم نگاه کنیم و فعلاً ً به مراحل قبل از پیدایش زمینه و منظومه شمسی کاری نداشته باشیم، زمین با همه ویژگی‌های فیزیکی و تحولات شیمیایی که در این مدت انجام داده، بستر پیدایش ما است. شاید تحول ژنتیکی و جهش موجودات زنده آن‌طور که داروین می‌گوید منجر به پیدایش موجوداتی که بیشترین تطابق را با محیط‌زیست اطراف داشته باشند رخ نداده باشد. بسیار ابهامات و سؤالات اساسی در توضیح اینکه چطور یک موجود زنده ویژگی‌های اکتساب ممتازش به تغییر ژنتیکی درونش می‌انجامد و او آن را به نسل بعد از خود منتقل می‌کند وجود دارد. اصلاً فرض کنیم یک حیوانی منفرداً صفتی را کسب کرد. چطور به جفت نر یا ماده‌اش منتقل می‌کند. طبق نظریه داروین هر حیوان یا گیاهی خودش در چالش با محیط تغییر می‌کند. احساس نیاز او به تغییر با احساس نیاز فرد دیگر یکی نیست. نمی‌توان تصور کرد که یکی تغییری برای بقا و تطبیق با محیط احتیاج داشته باشد و به شکل نر در بیاید و دیگری به تناسب نیاز خودش به شکل ماده در بیاید و دست آخر تصادفاً این دو با کمک هم نسل را حفظ کنند. بااین‌همه تردید نیست که زمین و اساساً در درون دستگاه خلقت اتودینامیسمی تعبیه شده که همه اجزائش دست به دست هم داده و نظام موجودات زنده را شکل داده و نر و ماده و زن و مرد با ویژگی‌های ژنتیکی را پدید آورده اند. هر چه هست همین ساختار فیزیولوژیکی است که تمام تحولات جهان موجودات زنده را شکل داده است.

صحبت از تصادف و یا حرکت خودبه‌خودی اینجا معنا ندارد. هر چه هست طبیعت همه این ویژگی‌های زاینده و قوانین را در درون خود دارد. نمی‌خواهیم تغییرات و تحولات طبیعت را تکامل به‌حساب آوریم. چون متر و میزانی نداریم تا بدانیم کدام مرحله نسبت به مرحله قبلی یا مراحل دیگر برتری دارد. همین‌قدر می‌دانیم که پیدایش ما و اجداد ما و همه موجودات زنده در قالب یک موتور محرکه گریزناپذیر و نیرومند در دل کل طبیعت رخ‌داده است که کمترین خللی در آن قابل‌تصور نیست. اگر تصادف یا احتمال به‌روز حالت‌های مختلف، وجود داشته باشد در ذات سیستم است و آن را هم خواست و اجبار خود نظام طبیعت اعمال کرده است. اصل عدم قطعیت را اگر یک نوع آزادی اراده در ذرات بنیادی به‌حساب آوریم یا اگر آن را آگاهی یا تصادف بدانیم، اینها در ذات عوامل به‌پای دارنده خلقت وجود دارند. نمی‌توان زمانی را تصور کرد که فوتون نور یا الکترون وجود داشته اما این آزادی به شکلی که هایزنبرگ به زبان ریاضی توصیف کرده وجود نداشته باشد. در مورد انسان هم همین‌طور است. اگر در مورد انسان به آزادی و اختیار، جدای از هر نوع باوری به مداخله از خارج از طبیعت، باور داشته باشید باز باید آن را حاصل برنامه خلقت و جبر نیروهای آن بدانیم ولو آنکه حاصل اختیار را فساد و تعارض با نظم بدانید.

جهان یک مجموعه به هم پیوسته است. همه آن چیزهایی که این جهان فعلی را شکل داده اند از ابتدا در ایجاد تحولاتی که به اینجا منجر شده نقش داشته‌اند. جهان رود خروشان بزرگی است که پیوسته تغییر می‌کند و خودش زاینده است. همه رویدادها از آتش‌فشان و زلزله و آب و ابر و باران و جنگل‌ها در اثر نیروهایی بسیار قدرتمند شکل می‌گیرند. وقتی سنگی را بالا می‌اندازید، به‌صورت گریز ناپذیر و قطعی به‌سوی زمین سقوط می‌کند. آب از سر کوه با همین قاعده و با همین قدرت به پایین جاری است. ماه به همین شکل دور زمین می‌چرخد، و هر دو آنها بر گرد خورشید.

 درست با همان صلابت و قدرت نیروی گرانشی، گیاهان رشد می‌کنند. آبی که از کوه سرازیر می‌شود و دوست دارد به دریا بریزد، با همان قدرت و صلابت، از درون لوله‌های مویین درون بدنه درخت خود را بالا می‌کشد – درست با همان سماجت و سرسختی که سنگ از بالابه‌پایین می‌افتد. گردافشانی و رشد گیاهان هم همین‌طور است. طبیعت برای اعمال نیروهایش جایی برای درنگ و تردید و تأخیر نگذاشته است. ما هم تحت همان جبر عمل می‌کنیم تا نسلمان پایدار بماند. موجودات زنده باید زنده بمانند. هیچ موجود زنده‌ای نمی‌تواند با خودش بجنگد و به زندگی‌اش خاتمه بدهد کسی نمی‌تواند خود را با آتش بسوزاند یا از ارتفاع پایین بیندازد و یا به دست خود به چنگال شکارچی پناه ببرد. مکانیسم درد، عطش، گرسنگی و نیاز به جفت موتورهای نیرومندی هستند که حیات و نسل حیات را قدرتمندانه حفظ می‌کنند و به‌پیش می‌رانند. هیچ‌کس نه می‌تواند درد و رنج‌ها را تحمل کند و نه از انگیزه‌ها و لذت سیری و رفع عطش و لذت جفت چشم بپوشد. حاصل همه اینها حفظ حیات و بقای نسل است. اینها آن‌قدر قدرتمندانه مثل قانون جاذبه عمل می‌کنند که در دوران روشنفکری زمان ما که همه ماتریالیست‌ها و فلاسفه‌ای مثل آلبرکاموی فرانسوی به پوچی زندگی یقین دارند و از اینکه بدون کارت دعوت به این دنیا آمده‌اند آزرده‌خاطرند و همه هستی را بی‌هدف و پوچ به‌حساب می‌آورند، بسیار، بسیار به‌ندرت کسی پیدا می‌شود که خود را بکشد تا از دست آن خلاص شود. آنها می‌دانند که اگر زادوولد کنند، بچه‌هایشان هم خواهند مرد و همان درد و غم و مصیبت سرشان می‌آید. اما آن‌قدر انگیزش‌های حیات و محرک‌های زیستی نیرومندند که آنها خود را با لطائف‌الحیل از فلسفه پوچی رها می‌کنند و به اقسام عیش و لذت سرگرم می‌کنند.

توجه کردن به‌نظام هستی در کلیت آن و جبر نیروها و عوامل برانگیزنده زندگی و رویدادهای گریزناپذیر آن، ما را از محدوده تنگ زندگی بیرون می‌آورد تا خود را در پهنه‌ای وسیع‌تر در بستر رویدادهای طبیعی ببینید و بدانیم که همه آنچه که در صحنه طبیعت از کوچک و بزرگ به نمایش در می‌آید خواست همه هستی است. ما تنها این افتحار را داریم که جزئی از این اقیانوس پرتلاطم زاینده‌ای هستیم که در کلیت آن هر لحظه به‌صورت تازه ای به نمایش درمی‌آید. ما همراه و در کنار کهکشان‌هایی زندگی می‌کنیم که ددها میلیون سال نوری از هم فاصله دارند. ما معلول اراده نظامی هستیم که مکان و زمان برای آن بی‌معنا است. ما الان، آینده رویدادهای کهکشان‌هایی هستیم که هزاران سال قبل برای ما سیگنال‌های نوری فرستاده‌اند و چه‌بسا الان دیگر وجود ندارند. در این هستی بهت‌انگیز و حیرت‌افزا، گذشته و حال و آینده قابل تفکیک نیست. همه هستی راز است، معما است. دستاوردهای علمی و فلسفی‌ما با همه پیشرفت‌ها که داشته‌اند، شبیه تصورات سادۀ آن کودکی هستند که در ساحل با شن‌ها بازی می‌کند و می‌خواهد از اقیانوس سر درآورد. وقتی ما چنین در چنبره این جبر سنگین و گریزناپذیر گرفتار و محکومیم، چگونه می‌توانیم در حرکت آن کم‌ترین نقشی داشته باشیم؟

آزادی ما در دنیا آن‌چنان محدود است که فقط توانسته‌ایم عرصه را بر موجودات زنده دیگر در طبیعت و محیط‌زیست تنگ کنیم و خود را شرمنده سازیم. در این دیدگاه کلان، مرگ و حیات یقیناً معنایی متفاوت از درک و تصورات ما دارد. همین‌قدر که قلباً خود را شریک این کشتی بزرگ هستی حس کنیم، شعور بالایی کسب کرده‌ایم. این بسیار لذت‌بخش است. ما تا اینجا اصلاً از آموزه‌های انبیاء و ادیان چیزی نگفتیم و سخنی در مورد خدا به میان نیاوردیم. من همیشه باور داشته‌ام که هر چه طبیعت را بی‌خداتر و مادی‌تر ببینیم و شکوه و عظمت هستی را بهتر درک کنیم، آن را به‌صورت معجزه‌ای بزرگ، حیرت‌افزا و مبهوت‌کننده خواهیم یافت. رسیدن به چنین ادراکی از جهان خیلی سریع بلکه بلادرنگ ما را به آستان الهی می‌رساند.

 ما اگر خود را محصول طبیعت و جهان هستی بدانیم، در ابتدا به‌سادگی توجه به خدایی پیدا می‌کنیم که نمی‌دانیم آیا همان هستی است یا چیزی جدا از آن. من نیاز ندارم وقتی عظمت جهان هستی را درک کردم دنبال آن باشم که خدا را توصیف کنم. تصور او دشوار است. او شبیه چیزی نیست. از اینجا به بعد باید هستی رمز آلوده را در آینه کلام انبیاء نگاه کنم اما پرسش‌های خود را رها نمی‌کنم تا بهتر از آنها بهره بگیرم. نظم و جبر بسیار پرقدرت و نیرومند طبیعی که مانند نیروی جاذبه زمین سرسختانه عمل می‌کند همیشه بهترین یاور من برای نزدیک شدن به درکی ولو ناقص از جهان و رازهای سر به مهری هستی است. این حاکمیت اراده طبیعت آن‌چنان در همه‌جا ساری و جاری است که همه هستی را به منزله یک ارکستر، یک دستگاه، یک سیستم و یک مجموعه یکپارچه و هماهنگ و درهم‌تنیده نشان می‌دهد که به من یاد می‌دهد که چیزی و جزئی از آن را با سلیقه و میل خود از بدنه آن جدا نکنم و همه آن را یک چیز ببینم – یک هستی یک موجود یک چیز. این نظم ازلی و ابدی آن‌چنان استوار و نفوذ ناپذیر و با شعور دیده می‌شود که دشوار نیست آن را خدا بگیریم یا با این احساس ساده اولیه به‌سوی خود خدا برویم. درک حاکمیت نظم بسیار راهگشا برای ورود به میدان اندیشه‌ورزی در جهان است – دستگاه یکپارچه با حاکمیت نظم و اقتدار مطلق و تخطی‌ناپذیر – این ضروری‌ترین گام برای اندیشیدن برای درک معنای وجود ما است. باید بدانیم که رفتار همه اجزا جهان مانند سقوط سنگ با صلابت و قدرت صورت می‌گیرد حتی واکنش‌های شیمایی و زیستی بدن ما همان اقتدار را دارند. ما نمی‌توانیم از پس کشیدن دستمان جلوی آتش خودداری کنیم. نمی‌توانیم آب نخوریم، گرسنه بمانیم به جمع خویشان و فرزندان علاقه نداشته باشیم. نمی‌توانیم عاشق نشویم. سنگ با قدرت بر زمین کوبیده می‌شود و با همان سرسختی، درخت سرو و چنار ده‌ها متر از زمین بلند می‌شوند و آب را از راه لوله‌های موئین به بالاترین نقاط برگ‌ها می‌رسانند. بالارفتن آب از درون درخت هم مثل جبر و سماجت نیروی جاذبه است. خون در بدن ما با قواعدی به همان گونه جاری است. قلب ما با همین قوانین طبیعی شکل ‌گرفته. پدیده‌ها و اشیاء عالم، پدیدآورندگان قوانین طبیعی‌اند و خود بنا بر همین قوانین هر روز چهره جدیدی بروز می‌دهند. هستی را رودخانه‌ای بگیرید که در حرکت است. در کنار رودخانه که ایستاده‌اید هر روز و هر لحظه آن را در یک چهره می‌بینید. این چهره که در اینجا و در این لحظه می‌بینید محصول این رودخانه از سرآغاز شکل‌گیری از مجموعه جوها و جویبارها در ارتفاعات است. همه آنها بلکه همه کوه‌ها در نمایش امروز حضور دارند و لازم نیست برای آن که یک‌لحظه هستی را ببینید به همه‌جا در ستاره‌ها و کهکشان‌ها سر بکشید. آنچه اینجا می‌بینید همه هستی است و محصول اراده همه آن.

 این کلان نگری و هستی نگری را تابلویی برای درک وجود خود قرار دهید. از این دیدگاه هیچ‌چیز خوب یا بد وجود ندارد. دیگر نخواهید پرسید چرا حیوانات همدیگر را می‌درند. چرا من باید بمیرم و فرزندان و خویشان دلبند من محکوم به فنا و نابودی‌اند. اینها همه از منظر من است. هستی، بد و خوب و زشت و زیبا ندارد. همه‌اش یک اراده است. خودش یک ارگانیسم زنده است. هستی را مثل یک موجود زنده مثل انسان تصور کنید. دست‌وپا و قلب و چشم دارد. حتی صحبت از اندام‌های جدا مثل چشم و قلب و دست غلط است. هستی همه‌اش یک چیز است. همه تلاش فیلسوفی مثل هایدگر این بود که بگوید هستی را یک کل ببینید. آن را تجزیه به اجزاءش نکنید. نگویید اتم این‌طور است، بشر این‌طور است. موجودات درون این دستگاه عظیم را یکجا با هم ببینید. این هستی است که هر روز و هر لحظه خودش می‌زاید. شاید اصلاً نباید بگوییم که هستی چیزی از خود بیرون می‌دهد. فرزندان و محصولات این هستی مثل موج‌های رودخانه با دریا است بلکه خود دریاست. هستی می‌زاید اما خودش را. همان نظامی که کهکشان‌ها را پدید آورد ما را در دل خود آشکار کرده است. صحبت از اینکه ما بخشی یا جزئی از این هستیم شاید غلط باشد. ما موجود جدا نیستیم. جداکردن کار ذهن ما است. ما خود این هستی هستیم.

 این دیدگاه کلان زمینه‌ساز حیرت ما در برابر جهان هستی با ابعاد بی‌نهایت است. ما از علوم بهره می‌گیریم و به جنبه‌هایی از پیچیدگی، عظمت، ظرافت و دقت عمل و حاکمیت قاعده و نظم و قانون توجه می‌کنیم. اینها بسیار ارزشمند و غنیمت هستند و بر حیرت و فروتنی ما در برابر هستی می‌افزاید. ما را به شوق می‌آورند که اینجاوآنجا در پی شنیدن پیامی باشیم که خبری از این راز بزرگ کشف نشدنی بیاورد – چشم‌به‌راه انبیاء.

 ما از این امتیاز برخورداریم که قابلیت تماشای جهان را داریم. ما آن را تا حدودی می‌فهمیم و آن را می‌شناسیم. اما این خودآگاهی و هوشمندی به ما این احساس کاذب را می‌دهد که اصلاً فکر می‌کنیم ما تافته جدابافته‌ای در جهان هستیم. یادمان می‌رود که ما جزئی از این نظام هستیم و این سیستم، این خدا، این خلقت ما را به این شکل ایجاد کرده است. ما احساس خدایی می‌کنیم. در محدوده تنگی در زندگی‌مان که اختیار داریم و مدیریت بدنمان در دست ما است و تغییراتی جزئی در اطراف ایجاد می‌کنیم، در ما این توهم را به وجود می‌آورد که ما تافته جدابافته‌ایم و بر همه چیز توانمندیم. وقتی چشممان را باز می‌کنیم و به جهان به دنیای اطراف به مردم و خویشان نگاه می‌کنیم، همه اینها برای ما دنیای خارج حساب می‌شوند. ما به خودمان نگاه نمی‌کنیم که در ساده‌ترین رفتار حیات فیزیولوژیک اسیر و گرفتاریم و جزئی از این معرکه هستیم. این غفلت تا به آنجا پیش می‌رود که از این‌که جهان به وفق مراد ما و خواست ما و آرزوهای ما نمی‌چرخد تعجب می‌کنیم و از آن طلبکاریم. همه اینها به‌خاطر آن است که ما در خوابیم و نرفتیم قدری خلوت کنیم و به خود بیندیشم که ما فرق چندانی با سگ و گربه و حیوانات دیگری که تحقیر می‌کنیم نداریم. از این‌که حیوانات می‌میرند تعجب نمی‌کنیم حتی مرگ همسایه را قاعده طبیعی می‌دانیم اما برایمان سؤال بزرگی است که چرا باید این زندگی را از دست بدهیم.

 ما جهان را از منظر صفات و خلقیات انسان می‌بینیم. ما فکر می‌کنیم آسمان و زمین خشم دارند. می‌شود با قربانی دادن یا پارتی‌بازی رحم و شفقت آن را جلب کرد تا مطابق میل و آرزوی ما عمل کند. ما هیچ‌چیز از نظم و ضوابط و قواعد و قانون جهان هستی نمی‌دانیم. عالم طبق قواعدی عمل می‌کند که برای ما ناشناخته و مرموز است. ما باید بدانیم که ما و همه آمال و آرزوهای ما جایی در این برنامه‌ها ندارد. اصلاً نمی‌دانیم آن چیزی که ما به‌عنوان اراده در وجود خودمان می‌شناسیم درجهان هست؟ اراده هستی عین اراده و خواست همه نیروهایی است که چون نیروی گرانشی سنگ را پرتاب می‌کنند. اراده عالم جمع اراده همین نیروها است همه هستی و همه اجزاء آن دست‌به‌دست هم یک آهنگ را می‌نوازند. این سازها هستند که نوای نهایی ارکستر را در هر لحظه تعیین می‌کنند. این‌گونه باید به دنیا نگاه کرد و در برابرش فروتن بود.

 اما بالاتر از اینها خدا هست، اراده خدا هست. گفته می‌شود که خدا پرونده ویژه‌ای برای انسان باز کرده که می‌تواند زبان خدا را بفهمد. اما نقطه شروع ما در خداشناسی نباید تعریف و توصیف خدا باشد به‌گونه‌ای که روحیات بشری دارد – خشم می‌کند عذاب می‌دهد، مجازات می‌کند رحم می‌کند. ما باید خدا را از رهگذر همین جهان هستی سرسخت و جبری و یکپارچه و غیرقابل‌نفوذ و پرصلابت که هر لحظه برای خودش نو می‌شود بشناسیم. ما در این هستی حضور داریم. اصلاً از آن جدا نیستیم. اصل را باید در تطبیق خود با این نظام بدانیم. ما اگر نقشی روی زمین داریم در اصل در جهت هم‌سازی و هم‌آوازی با این هستی است. وقتی این معنا را خوب درک کردیم، حالا وقتش هست که برویم به حرف انبیاء گوش بدهیم ببینیم این خدا این مراقب هستی؛ یا اصلاً این هستی هوشمند که شاید خود خدا باشد یا خدا خالقش باشد، کیست. او ما را از روح خود که نمی‌دانیم چیست بهره‌مند و مفتخر ساخته است. خاصیت این روح ناشناخته این است که ما آگاهی پیدا می‌کنیم و می‌توانیم خودمان و این هستی را مشاهده کنیم و به آنها بیندیشیم و خطاب به خدا حرف بزنیم. این خدایی که نمی‌دانیم چیست، در پی اعطای آزادی به ما، انجام وظایف و مأموریت‌هایی را از ما طلب می‌کند. او در این راه ما را تنها نمی‌گذارد و به ما یاری می‌رساند. بالاترین لطف خدا آن است که باآن‌همه عظمت او، و این حقارت و کوچکی ما، به ما اجازه داده او را یاد کنیم و حس کنیم که قطره‌ای از او یا تجلیات او هستیم و او از ما به ما نزدیک‌تر است. او موجودی جدا از ما نیست که به ما نزدیک باشد. اصلاً صحبت از ما یا او بی‌معنا است.

 یاد خدا روزنه‌ای به‌سوی رازهای هستی است. این است که ما راپیوسته در کشاکش پرسش‌ها و تردیدها به‌سوی شناخت آفرینش و رفتن به‌سوی راز هستی ترغیب می‌کند. آنها که هستی و نظام پر صلابت آن را درک می‌کنند، ارزش جرقه‌ای از لطف و عنایت خداوندی به‌خوبی درک می‌کنند.

 

فایده فلسفه

ممکن است سؤال شود که دستگاه فلسفی که از تعاریف موردپسند و پیشنهادی فلاسفه شکل می‌گیرد چه فایده‌ای دارد. حقیقت آن است که دستگاه‌های جامع فلسفی که همه علم و آدم را توجیه می‌کنند، امروزه اعتباری از جنبه حقیقت داشتن ندارند. اما آنها هریک دربردارنده مفاهیم و طرح‌هایی هستند که به ما در مجموع می‌آموزند که جهان خیلی وسیع‌تر از تصورات ساده انگاره ما است. فلاسفه چه قدیم و چه جدید، چه با استدلال‌های دکارتی و چه با ذوقیات اگزیستانسیالیست‌های جدید، توصیفاتی از انسان و جهان ارائه می‌دهند که برای ما آموزنده‌اند. ما با مطالعه آنها ایده‌های ارزشمندی می‌گیریم تا فلسفه شخصی خود را بسازیم. علاوه بر این، فلسفه امروزه برای نقادی گزاره‌ها و قضایا و تئوری‌های فلسفی حتی در حوزه علوم است. ارزش فلسفه به این است به انسان قدرت نقادی می‌دهد تا در ارزیابی نظریات دیگران و نیز برپایی افکار و جهان‌بینی خود بکار بگیرد. فلسفه در تاریخ هرچه بوده و هر ارزیابی که از آن بشود، تردیدی نیست که ما الزاماً باید فلسفه‌ورزی کنیم – برای خودمان. فلسفه سازی پاسخ به نیاز انسان برای پرسش‌هایی که جواب سرراست ندارد ولی انسان دست از آن برنمی‌دارد. فلسفه برای ساختن معنا است. سؤال از چرا وجود دارم است – یا اگر خیلی بخواهید عمیق‌تر فکر کنید سؤال این‌که اساساً چرا اشیاء وجود دارند به‌جای آن که نباشد – سؤال معروف لایب نیتس – ریاضی‌دان و فیلسوف آلمانی.

 شعار از کجا آورده‌ای در درجه اول در حوزه نقادی ذهنی برای تجزیه‌وتحلیل داده‌های فلسفی به کار می‌رود. کسی که فلسفه خوانده و با منطق هم آشناست خیلی راحت مغالطه‌های استدلالی و فکری را کشف می‌کند. این مغالطه‌ها فقط در فلسفه نیست. بازی‌های زبانی در زندگی روزمره می‌تواند ما را فریب دهد و به خطا بیندازد. ما غالباً از استدلال‌هایی شبیه «در باز است، باز پرنده است پس در پرنده است»، فریب می‌خوریم.

 علاوه بر این مطالعه فلسفه و تاریخ فلسفه باآن‌همه تلاش بزرگان اندیشه در طول تاریخ به ما می‌آموزد که چقدر جهان هستی پیچیده است و ما تنها با ابزار ذهن نمی‌توانیم به درک آن برسیم. دانش تجربی خیلی کمک می‌کند و حتماً ما باید از دستاوردها و نگرش علمی به‌خصوص در باب نظم طبیعت از آن بیاموزیم اما علم خود را به محدوده‌های معینی از جهان فیزیکی، جهان موجودات زنده، انسان متعهد می‌داند. همه اینها ارزشمند است اما علم تصویر کلان فلسفی نمی‌دهد و کاری به حوزه ایمان دینی ندارد. ضمن اینکه علم نمی‌تواند ذهن بلندپرواز ما را از تصورات نامحدود و بی‌نهایت باز بدارد. علم به ما می‌آموزد دست‌به‌عصا راه برویم و توقعاتمان را از علوم محدود و معین کنیم. در مجموع علم و فلسفه به انسان تواضع و فروتنی می‌آموزد. اینکه علم و فلسفه همه پرسش‌های ما را پاسخ نمی‌دهند مانع از خیال‌پردازی و تفکر در کرانه‌های بی‌نهایت هستی نمی‌شوند.

 

 در ایران متأسفانه دسترسی به نوآوری‌های تفکر فلسفی فراهم نبود و ما همچنان که در قرن بیست و یکم هنوز به پزشکی به سبک قدیم دلبسته‌ایم و از علوم جدید خود را محروم کرده و یا تعصب داریم، از این نظریات نتوانستیم برای زنده نگه‌داشتن و کارآمد کردن تفکرات فلسفی و از آنجا در باورهای دین و مذهبی بهره بگیریم. دغدغه اصلی آنها که در ایران فلسفه را زنده نگه داشته‌اند اثبات غیب و خدا و آخرت و دین است اما در این راه آنها نتوانسته‌اند ابزارهای خود را نو کنند. این غفلت تا بدان جا است که از گرایش‌های قرون اخیر در فلسفه غرب که به‌جای نظریه‌پردازی‌های وسیع با گستره بی‌نهایت به روی زمین آمدند؛ و از انسان شروع می‌کنند، غافل ماندند. ظهور اگزیستانسیالیسم توسط کرکه گور و پس از آن نظریات ویتگن اشتاین و هایدگر، حتی نظریات ماتریالیستی ژان پل سارتر خیلی مغتنم است که نگرش عرفانی دینی را بر پایه‌های محکم‌تر استوار نماییم. نگاه کنید چگونه هایدگر تمام استدلال‌های علمی و فلسفی را به منزله تفکرات حسابگرانه کنار می‌گذارد و به تفکرات مراقبه‌ای اهمیت فوق‌العاده می‌دهد. دیگر دغدغه فلسفه به شیوه ارسطو بحث از ویژگی‌های موجودات و اعراض و ماهیات آنها نیست. فلسفه پاسخ پرسش‌های خود را در حوزه‌های دیگری می‌جویند.

 نگرش فلسفی جدید را نباید به معنای کم‌ارزش دانستن تکاپوی فلاسفه قدیم دانست. اندیشمندان در برابر آن‌همه نشانه‌های اعجاب‌آور جهان هستی نمی‌توانستند آرام بگیرند و با یک سری توجیهات عوامانه خود را راضی کنند. آنها با همه هستی و همه وجودشان سالیان درازی کوشیدند تا به پرسش‌های خود حتی در کوچک‌ترین و محدودترین حوزه‌ها به پاسخی دست پیدا کنند. تنها در حوزه علوم عقلی محض نبود که کار می‌کردند. آنها در علوم‌تجربی هم زحمت می‌کشیدند و چقدر جان‌فشانی می‌کردند. تلاش آنها از همان دوره یونانی‌ها با ریاضیات همراه بود. همان مغزهای ژرف‌بین که هندسه اقلیدسی را با آن استحکام و صلابت ساختند، منطق را شکل دادند. فلاسفه مسلمان هم غالباً از علوم طبیعی و تجربی هم سر در می‌آوردند. محمد زکریای رازی، خیام، ابن‌سینا و خواجه‌نصیر طوسی در علوم مختلف زمان خود پیشتاز بودند. دکارت در فلسفه نوآور بود. شاید بسیاری از نظریات او بعدها نقد شد اما همان مغزی که از آن فلسفه تراوید ریاضیات نوینی را هم پایه‌گذاری کرد. بشر بی‌تاب بوده که پاسخ پرسش‌های خود را به صورتی که او را قانع کند در بیاورد. گاهی به‌صورت استدلال‌های عقلی محض، گاهی با تجارب علمی. می‌گویند اسحاق نیوتن می‌خواست خاصیت نور را کشف کند سوزنی ساخت و در گوشه چشم خود فرو کرد. آیا چیزی جز شوق درک معماهای جهان بود که به او چنین انگیزش نیرومندی می‌داد که سخت‌ترین دردها را به دست خود بر خود تحمیل کند؟ نفس این‌همه فداکاری و جان‌فشانی در راه کشف اسرار جهان به‌تنهایی نشان می‌دهد که چقدر این هستی اعجاب‌آور است و چقدر اندیشمندان را به حیرت واداشته است.

بااین‌حال ما نباید به دلیل صداقت و ایثار اندیشمندان گذشته همه عقاید آنها را صددرصد درست بدانیم. ولی باید اطمینان داشته باشیم که همین تلاش‌های فکری و تجربی و علمی آنها بود که پایه‌ای شد که افکار و نظریات مهم علمی تولد یابد. در خلأ هیچ دانشی رشد نمی‌کند. تاریخ علوم یک صدسال اخیر جهان را بخوانید خواهید دید که تئوری‌های نارسای دانشمندان قبلی، سکوی پرواز دانشمندان بعدی به‌سوی کشف نظریات کامل‌تر بوده است.

  ما فلاسفه گذشته را ارج می‌نهیم. دستاوردهای فکری و فلسفی جدید که حاصل آن‌همه تلاش است را حتماً موردتوجه قرار می‌دهیم. در قرن 20 از همان ابتدا با ظهور فلسفه تحلیلی، گامی بزرگ در تفکر فلسفی برداشته شد. بعد از دکارت و کانت به همه چیز و همه آراء و نظریات شک کردند و اساساً قابلیت‌های محدود شناخت بشر را نشان دادند. کانت گفت تفکر کلی برای ساخت دستگاه فلسفی دیگر بس است. جنگ و جدال فلسفی از دو سوی افراطی تاریخ هرگز به اثبات هیچ‌چیزی در فلسفه موفق نبوده حتی نتوانسته‌اند ثابت کنند که جهان خارج واقعیت دارد.

آغازگر فلسفه تحلیلی «جورج مور» بود شاید نباید نظرات مور را فلسفه نامید چون او تصویری از جهان ترسیم نکرد. اما از جنبه نقادی آراء و افکار، درست است که کار مور را فلسفه به‌حساب آورد. در حقیقت مور فلسفه‌ای برای نقادی تمام کتاب‌ها و نظریه‌های فلسفی آورد. او نشان داد که آنچه فلاسفه به‌عنوان حقیقت برای ما تصویر می‌کردند از اساس با حقیقت فاصله دارد. فلاسفه نظریه‌های خود را حقایقی مسلم و قطعی می‌انگاشتند حال‌آنکه تعاریف آنها در ساده‌ترین شکل، شبهه آمیزو مبهم بود. آنها حقیقت را گاهی بسیار مرموز و اسرارآمیز می‌خواندند که دسترسی به آن جز از طریق درک شهودی امکان‌پذیر نبود. زبانی که آنها برای توصیف و تبیین تئوری‌های خود به کار می‌بردند در عین تشابه ظاهری با زبان عادی و معمولی، بسیار غامض و مغلق بود. اگر فرض کنیم مفاهیم و نظریات فیلسوف برای خودش روشن بود ولی در واقع قابل بیان واضح‌تر نبود. حتی شاگردان و پیروان آنها که سرسختانه به آن تئوری‌ها باور داشتند وقتی برداشت خود را بیان می‌کردند با هم متفق‌القول نبودند و میان آنها همیشه نزاع و مناقشه لفظی برقرار بود. این قبیل نظریات با تئوری‌های علوم‌تجربی خیلی تفاوت داشت. با آنکه فلاسفه متفکرین بزرگی بودند و وسواس زیادی به خرج می‌دادند تا مفاهیم موردنظر خود را تعریف و بیان کنند، اما با روال تعریف دقیق و قابل‌سنجش و بیان روشن مفاهیم و تئوری‌های علمی فرق داشتند. در نظریه‌های علمی، پیشنهادهای مطرح شده در هر رشته بالاخره منجر به توافق نظر میان دانشمندان نسبت به تأیید یا تکذیب آن نظر می‌شود؛ درحالی‌که در فلسفه نه‌تنها امر سنجش نظریه غالباً تحت شعاع علائق و تعصبات مکتبی قرار می‌گیرد بلکه خود پیروان مکتب هم میان خود وحدت نظر پیدا نمی‌کنند و در نهایت معلوم نمی‌شود که چه کسی درست می‌گوید و چه کسی نادرست و بالاخره حقیقت چیست.

 با همه این حرف‌ها، تعریف مفاهیم و پیشنهاد تئوری‌های اندیشمندانه و تفکر فلسفی و ساخت مدل‌های فلسفی در مورد عالم‌وآدم، امری گریزناپذیر است. علوم‌تجربی هم توقعات ما را برآورده نمی‌کنند؛ لذا به دلیل نواقص و اشکالاتی تفکر فلسفی، کسی لااقل در حوزه تفکر شخصی معطل علوم نمی‌ایستد. ما هرکداممان فیلسوفیم اما چه‌بهتر با درسی که از تاریخ فلسفه و نارسایی‌های زبانی و مفهومی آن داریم دست‌به‌عصا راه برویم. از فلاسفه و علوم و حوزه‌های مختلف معرفتی بشر مثل انبیاء شعرا و عرفاً ایده بگیریم و آنگاه خودمان فلسفه‌مان را بسازیم. بزرگ‌ترین خدمت فلسفه به این است که بنیان‌های تفکر ما را می‌سنجد و گزاره‌های فلسفی را بررسی می‌کند. کار فلسفه نقادی تئوری‌ها و نظریاتی است که بدون محدودیت و از هر سو به‌صورت ذوقی و شاعرانه یا عارفانه اظهار می‌شود. ایرادی ندارد کسی برای خودش هرگونه می‌خواهد بیندیشد و حتی ابراز کند. اما فرد عاقل امروز کسی است که حتی اگر حرف ذوقی و بی‌دلیل می‌زند به آن آگاهی داشته باشد. محکم‌ترین پایه برای هر تفکر فلسفی به‌خصوص به‌صورت شخصی و خصوصی تکیه بر جهان هستی است با همه عظمت و شگفتی‌هایش. امروزه هرچقدر همه در کلیات فلسفی تردید داشته باشند کسی در واقعیت جهان خارج تردید ندارد. همین آقای جورج مور با همه ایراداتی که به تفکر فلسفی می‌گیرد، برای فلسفه و مسائلی که در آن مطرح می‌شود موضوعیت و اصالت قائل است اما راه‌حل‌های قدیم را توصیه نمی‌کند. جالب است که خود او به شیوه خاصی وجود جهان خارج را با تمثیلی ساده اثبات می‌کند. آنچه در تفکر فلسفی‌مان باید توجیه کنیم، به قول برتراندراسل آن است که باورهای خود را تجزیه تحلیل کنیم و ببینیم به طور روشن از چه اصول و چیزهایی تشکیل شده و آنگاه آنها را برای خودمان توجیه کنیم و برای آنها دلیلی بیاوریم. در این راه نباید خود را بالاتر از فلاسفه و دانشمندان قرار دهیم. هرچه بدیهی انگاری‌های ما بیشتر باشد، تفکر ما سست‌تر است. فلسفه‌ورزی ما را بهانه قرار دهیم و ساده‌لوحانه هر مفهوم یا تئوری فلسفی یا عرفانی را بپذیریم به‌خصوص که امروزه به نام علم همه چیز را به خورد ما می‌دهند. از تاریخ فلسفه و علم باید درس بگیریم. به همین معنای مادی و غیرمادی نگاه کنید، یک‌عمر بلکه قرن‌ها ماتریالیست‌ها ماده را چیزی ملموس و قابل احساس می‌دانستند که دارای بعد است و قابل‌شمارش است. ببینید این تعریف چطور دستخوش تغییر شد. آن ماده که با دست لمس می‌کردیم حالا شد میدان، نیرو، ذره، موج. ذرات شکل‌دهنده ماده، بیشتر دارای تعاریف ریاضی هستند و هرگز با آن تعریف ساده‌لوحانه قدیم که باید لمس کنیم یکی نیستند.

درباره‌ی malayeri

حتما ببینید

مرگ

در باب مرگ

مرگ و معنای زندگی!  م. ملایری   هیچ حادثه‌ای به‌اندازه مرگ برای انسان قطعیت ندارد …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *