مرگ
مه بانگ

در باب مرگ

مرگ و معنای زندگی!

 م. ملایری

 

هیچ حادثه‌ای به‌اندازه مرگ برای انسان قطعیت ندارد و هیچ‌چیز هم به اندازه مرگ مورد غفلت و بی‌توجهی انسان نیست. اما کسانی که به مرگ بی‌توجه‌اند، غالباً همان کسانی هستند که به بودن و وجود خودشان هم بی‌توجه‌اند. این‌گونه افراد از تنهایی‌شان وحشت دارند. وقتی در برابر آینه قرار می‌گیرند از خودشان می‌پرسند که کیستند. آنها از این سؤال طفره می‌روند و زود حواس خود را پرت می‌کنند یا به چیزی سرگرم می‌کنند. این برای آن است که جرأت نمی‌کنند با خودشان مواجه شوند. آنها سعی می‌کنند وجودشان را فراموش کنند. پس یقیناً چیزی هم در قاموس آنها به اسم مرگ وجود ندارد.

باور به مرگ و این‌که ما به طور نامحدود زنده نیستیم، برخی را ترغیب می‌کند که زندگی را چون یک گاو شیری هر چه بیشتر بدوشند و از هر چه امکان‌پذیر است در بالاترین حد ممکن لذت کسب کنند. گویی مسابقه است برای هرچه بیشتر دوشیدن. وقتی خبر مرگ کسی می‌رسد غالباً می‌پرسند چقدر خوش بود؟ آیا از فرصت استفاده کرد یا ناکام مرد؟ صحبت از این نیست که هر چه بود حاصلش الان صفر و پوچی است. این منطق هرگز به چشم کسی نمی‌آید. همه، بهره‌مندی از زندگی را با ارزش و اصل می‌بینند.

این از ویژگی‌های روانی انسان است که وقتی در میان سخت‌ترین مصیبت‌ها گرفتار می‌شود اگر لحظه کوتاهی فراغت یابد یک‌باره احساس می‌کند به خوشی بی‌پایان دست یافته است. مانند مورچه‌ای که در آب وقتی برگ خشکیده‌ای پیدا کرد احساس می‌کند به کشتی نوح رسیده و همیشه در امن‌وامان خواهد بود. شاید این رمز زندگی و لازمه زندگی است. برای ادامه حیات باید به حیات اندیشید. اما تأکید افراطی بر حیات و انگیزش‌ها و رضامندی‌های حیات می‌تواند خودخواهی‌های ما را آن‌چنان تشدید کند که خود را فراموش کنیم و زمین‌وزمان و حیات دیگران را به آتش بکشیم.

مرگ ترسناک است ولی چقدر این ترس منطقی و واقعی است. این ترس خیلی از ویژگی‌های روانی انسان را روشن می‌کند. ما از آتش‌سوزی می‌ترسیم، از زلزله می‌ترسیم، از حیوان درنده می‌ترسیم. همه اینها به‌خاطر تجارب گذشته ما و دیگران از حوادثی است که درد و رنج برای ما می‌آورد. اما ترس از مرگ چه؟ مرگ چیزی نیست که هست. ترس از مرگ ترس از هیچ‌چیز است. وقتی مردیم که دیگر نیستیم که بترسیم. مرگ از جنس نیستی و نبودن است. وقتی می‌میریم دیگر درد نیست، غصه نیست و احساس نیست و بدن ما که مرکز همه این احساس‌ها است با لاشه حیوانات دیگر فرق ندارد. جسد ما از جنس همین مواد طبیعی است. توهین نیست بگوییم جسد از جنس چیزی است که بدن دفع می‌کرد. وقتی دنیا آمدیم سه چهار کیلو بیشتر وزن نداشتیم. وزن بدن امروز ما را همان چیزهایی تشکیل داده که تابه‌حال خوردیم یا از آب‌وهوا دریافت کردیم. پس منطقی است که وقتی مردیم این زود بپوسد و خاک شود پس دیگر در آن مرحله احساس نداریم.

 حقیقت آن است که ما با تصوراتمان از دنیای اطراف زندگی می‌کنیم. خیلی از این تصورات را ما خودمان ساخته‌ایم و اصلاً وجود ندارد. ترس ما از مرگ به‌خاطر تصور جاودانگی است که خیلی مورد علاقه ما است اما این مفهوم در دنیای واقعی وجود ندارد و زندگی همه جانداران بلکه تغییرات همه اجسام و پدیده‌ها دلالت بر این دارد که هر چیزی عمری دارد. زمین عمر دارد، خورشید عمر دارد و همه جانوران عمری محدود دارند. گیاهان و جانداران تصوری از آینده ندارند. فقط انسان است که می‌تواند تصور کند روزی دیگر نیست و این برایش دردآور است. اینکه همیشه از تصور مرگ پرهیز می‌کند برای آن است که عیش امروزش را خراب نکند.

 ما باید بپذیریم که می‌میریم و این یک قاعده عمومی و طبیعی است و مردن یعنی از بین رفتن کالبد مادی ما. وقتی نیستیم دیگر وحشت ندارد، چرا که دقیقاً همان وضعیتی را داریم که قبل از تولد داشیم. قبلاً کجا بودیم، آیا در آن دوران وحشت داشتیم؟ بعد از آن وقتی به دوران جنینی مان فکر می‌کنیم، می‌بینیم در واقع در وضعیت وحشتناکی بودیم. در یک فضای بسته بدتر از یک زندان اما در آن دوران هم هیچ احساس ناراحتی نداشتیم بلکه خیلی هم احساس رضایت داشتیم.

مرگ پدیده‌ای کاملاً آشکار و برجسته در بطن زندگی اجتماعی است که کسی آن را غیر عادی و دور از انتظار در جامعه به حساب نمی‌آورد. خبر مرگ این و آن از چهره‌های شناخته شده و مشهور که دیگر عمر خود را کرده‌اند آنقدر معمول است که التهابی در افراد ایجاد نمی‌کند. در موارد بیماری یا رویدادهای دور از انتظار افراد شاخصی که فعال در صحنه هستند، واکنش‌ها گاهی شدید است ولی وقتی مدتی از صحنه خارج شدند و بازنشسته شدند همه انتظار خبر مرگ آنها را دارند. آنچه مهم است برداشت فردی از این خبرهاست. کسی که منطقاً مرگ را واقعی می‌داند، آنرا در  مورد خودش تردید دارد، یا آنقدر آنرا به آینده دور موکول می‌بیند که گویی تا بی نهایت زندگی خواهد کرد.

 مرگ شبیه‌خواب است. وقتی من خوابیده‌ام، برای اطرافیان من فرق نمی‌کند که من مرده باشم یا در خواب. احساس خود من در خواب همینطور است. آیا تا حالا فکر کردید که قبل از خوابیدن در آن دقایق آخر که به خواب می‌روید، دارید یواش یواش هشیاری‌تان را از دست می‌دهید و به حالتی می‌رسید که فرقی با مردن ندارد؟ نکته جالب‌تر آن است که چرا ما شوق پیدا می‌کنیم که به حالت خواب که عیناً حالت مرگ است برویم. آیا تا حالا برایتان اتفاق افتاده از اینکه بخوابید و دیگر بیدار نشوید بترسید و وحشت کنید؟

خواب یک نیاز فیزیولوژیک است که ریشه در ساختار عصبی جانوران دارد. طبیعت برای آنکه موجود زنده را به اعمال ضروری برای ادامه حیات برانگیزد، از غرائز بهره می‌گیرد. برای آن که نیروی لازم برای حیات داشته باشیم سازوکار گرسنگی و تشنگی در ما فعال است. علایق جنسی موتور حفظ نسل است که از قضا نیرومندترین برانگیزنده حیاتی در طول تاریخ زندگی بشر بوده است. طبیعت هر آنچه به‌صورت ماموریت از هر موجود زنده ای طلب می‌کند، همان ابتدای کار پاداش او را می‌پردازد. وقتی مواد حیاتی مثل قند و چربی و آب در بدن ما کاهش می‌یابد ما سراغ این مواد می‌رویم. وقتی غذا می‌خوریم بلافاصله لذت می‌بریم. این لذت دستمزد ما است که به فرمان طبیعت برای حفظ خودمان عمل کرده‌ایم هرچند در واقع از بیست دقیقه تا دو ساعت طول می‌کشد که این مواد در بدن ما جذب شود و به سلول‌ها برسد و به ما انرژی بدهد. وقتی زوجی عاشق می‌شوند در حقیقت به عامل برانگیزنده طبیعت پاسخ مثبت می‌دهند. طبیعت از همان لحظه اول آشنایی تا انعقاد نطفه و شکل‌گیری یک جنین، عالی‌ترین دستمزد و پاداش را به آن زوج عاشق عطا می‌کند که در تمام زندگی بی نظیر است حال آنکه هدف و خواسته طبیعت 9 ماه بعد به ثمر می‌رسد. در خواب چطور است؟ حالت نشئه و خماری قبل از خواب آنقدر لذت بخش است که هیچ کس تصور نمی‌کند دارد لحظه به لحظه به سوی حالتی می‌رود که دقیقاً با حالت مرگ یک‌سان است. در حقیقت همه برای لذت بردن از آن حالت نشئه و خماری و خواب‌آلودی است که به رخت‌خواب می‌روند. خواب توقف زمان است و ما بعد از بیداری غالباً از روی ساعت یا نور تشخیص می‌دهیم چقدر خوابیده‌ایم.

حالا یاد حرف آلبرکامو نویسنده فرانسوی افتادم که سوال فلسفی جالبی را مطرح کرده بود. او می‌گفت  بدون سوال از ما و بدون درخواست و تقاضای ما، ما را به این دنیا آورده اند، چرا ما اعتراض نمی‌کنیم؟ چرا کسی به این دلیل خودکشی نمی‌کند؟ مگر نه این است که وقتی ما را به مهمانی ناخواسته ای می‌برند از آن می‌گریزیم؟

آقای کامو توجه نکرده که ما محصول اراده یک نظام زاینده ای بنام هستی یا طبیعت یا اراده خدا هستیم که همه عوامل و تجهیزات و نیروها و انگیزش‌های حفظ و ادامه حیات ما را در درون ما و همراه ما فراهم کرده تا آنجا که بطور معمول نمی‌توانیم به غیر اعمال و رفتار حیاتی متعهد باشیم. درد از قوی‌ترین عوامل حفظ حیات است. من بخواهم یا نخواهم از برابر آتش بطور خودکار می‌گریزم. حفظ نسل و پیوندهای خانوادگی آنچنان نیرومندند که حتی در برابر تصور مرگ به ما نوعی احساس جاودانگی می‌دهند.

باری یکی از دلایلی که از مرگ می‌ترسیم احساس کاذبی است که در موقع دفن دیگران پیدا می‌کنیم. غالباً فکر می‌کنیم مرده را زیر خاک تنها رها کرده‌ایم و او هنوز احساس مشابه ما دارد و سرما و گرما یا خفگی را حس می‌کند. یا وقتی مردیم تصور می‌کنیم که ما را زیر خاک می‌گذارند. این تصور غلطی است. ما را دفن نمی‌کنند. این جسد قبلاً در زمان حیات اسم مرا بر خود داشته. این جسد با یک درخت پوسیده یا سگ مرده فرق ندارد.

ما گاهی در خواب، نیستی و مرگ را تجربه می‌کنیم و گاهی در بیداری. یادم هست که در دوره‌ای که به عنوان یک زندانی سیاسی تحت فشار شدید روحی و جسمی بودم، خواب شبانه برایم یک پناهگاه بود. وقتی می‌خوابیدم هیچ‌چیز نمی‌فهمیدم. حتی حس نمی‌کردم که این حالت ناهشیاری چقدر نعمت است. اما به محض آن که چشمانم باز می‌شد و خود را در جهنم درد و فشار وحشتناک می‌یافتم، از اینکه از خواب بیدار شدم خیلی ناراحت می‌شدم. زیر شکنجه و درد فیزیکی در زندان، گاهی از اینکه انسان احساس می‌کرد قدری بی حس شده و دارد به سوی مرگ می‌رود خوشحال می‌شد و وقتی یقین می‌کرد از مرگ خبری نیست و باید درد بیشتری را تحمل کند، خیلی ناراحت می‌شد. مرگ امید بود. رهایی بود.

بشر نسبت به مرگ آگاهی دارد و در مورد آن می‌اندیشد. اما به طور معمول و در دورانی که شور و حرارت زندگی در حال فوران است، پاداش‌هایی که ساز و کارهای حیات از نظر فیزیولوژیک به او می‌دهند موجب می‌شود که مرگ را رویدادی دوردست ببینند. مصیبت‌های افراد نزدیک معمولاً بمب انفجاری ای است که ذهنیت ما و فلسفه ما را در مورد هستی و معنای زندگی به لرزه در می‌آورد ولی معمولاً پس از مدتی فراموش می‌شود. پدیده مرگ قطعیت دارد اما سایه منفی و سیاه بر همه دوران زندگی نمی‌اندازد. کسی که به دوران میان سالی و بزرگ سالی می‌رسد، ظهور مشکلات و مسایل سلامت جسمانی به تدریج سمت و سوی مسیر زندگی به سوی فرجام مرگ را به او یادآور می‌شود. کاهش لذات حیاتی و شادابی و نشاط جسمانی و افزایش ناتوانی، خود به خود میل به زندگی را کم می‌کند. این دوره با پختگی تجربی و معرفتی فرد، نگاه و فلسفه و معنای زندگی او را تغییر می‌دهد و او غالباً به دستاوردهای زندگی و حضور نوه و نتیجه و فرزندان احساس رضایت می‌کند. زندگی شخصی او به‌سوی پایداری سایر افراد خانواده معطوف می‌شود و به‌تدریج رفتن از این دنیا را پذیرا می‌شود. هر چه روحیه منفی نسبت به زندگی و نقش فعال در آن کمتر باشد، جسم خمودتر می‌شود و عملاً به استقبال مرگ می‌رود. مرگ در واقع چیری نیست که به سراغ ما می‌آید این ما هستیم که به سوی آن می‌رویم و رضایت می‌دهیم و تسلیم می‌شویم. آزمایش‌های روانشانسی نشان داده‌اند، حالت یأس و تسلیم در برابر مرگ با ترشح غددی در بدن، حالت نشئه می‌آورد- چیزی شبیه نشئه خواب رفتن. این حالت، درد و رنج مرگ را در ساعات آخر خیلی کم می‌کند.

نوع دیگری از مرگ هم هست که در اوج هیجان و ترشح هورمون آدرنالین پیش می‌آید. این پدیده در جنگ و گریزهای حیوانات دیده می‌شود. مثلاً در حیات وحش، گرگ‌های شکارچی می‌توانند یا نوزادان گوزن را شکار کنند یا گوزن‌های پیر فرسوده را؛ وگرنه بچه گوزن‌ها و گوزن‌های بالغ آن‌چنان توان دویدن و مانور دارند که به ندرت شکار می‌شوند. از این روست که گوزن‌ها به شدت نگران حریم گله‌ها و نوزادهای خود هستند. گوزن‌های پیر در هنگام حرکت گله، معمولاً در اطراف آن می‌چرخند و در هنگام حمله گرگ‌ها، پیشمرگ گله می‌شوند و گرگ‌ها را با جنگ و گریز سرگرم می‌کنند تا گله دور شود و البته خودشان شکار می‌شوند- این ماموریت گوزن‌های پیر است. اما بر خلاف تصور ما وقتی به دام گرگ‌ها می‌افتند چون بسیار هیجان دارند بسیار کم درد می‌کشند. درست شبیه سربازان در جنگ. آنقدر هیجان بالاست که آدرنالین تمام بدن آنها را می‌گیرد. چه بسیار مواردی که سربازان زخمی می‌شوند اما دردی احساس نمی‌کنند و وقتی قدری آرامش پیدا کردند تازه دردشان شروع می‌شود.

تا اینجا، هر چه از مرگ گفتیم از جنبه طبیعی و مادی بود. مسلماً مرده هیچ احساسی ندارد و برایش شب و روز و درد و عذاب یا عیش و حلوا معنا ندارد.

اما اگر بخواهیم سوال را اینطور مطرح کنیم که آیا با مرگ و از بین رفتن این کالبد خاکی همه چیز تمام است یا نوعی زندگی از پس آن وجود دارد، باید از راه دیگری برویم. تا آنجا که به این بدن مرتبط می‌شود همه چیز تمام است و جای هیچ شک و شبهه‌ای نیست. این جسد، جوابی به ما نمی‌دهد. به جای نگاه کردن و فکر کردن و زاری کردن به این قبر، باید برویم نگاهی به حرکت عالم بکنیم. برویم ببینیم، این انسان که در پس میلیاردها سال تغییر و تحول در خلقت به اینجا رسیده که توان شعور و شناخت پیدا کند و خودش تماشاچی این دستگاه عظیم باشد؛ این خلقت، این حرکت، این موجودات زنده، این ذرات بنیادی و این مولکول‌ها و زمین و آسمان و شب و روز و میلیاردها ستاره و کهکشان را چگونه می‌فهمد. با همین دستاوردهایی که بشر تا به امروز در حوزه فیزیک و علوم زیستی داشته، ما عظمت شگفت و حیرت‌آور خلقت را خیلی بیش از اجدادمان درک می‌کنیم. این پایه استواری است که می‌تواند گام اول بسوی درک زندگی و معنای مرگ باشد. برای آنکه در مورد این سوال که فردای مرگ چیست برای خودم پاسخی قانع کننده بیندیشم، راهی جز این نیست که بروم حساس شوم و سنفونی آفرینش را بشنوم و از آن پیامی در آورم. اول باید بروم حساسیت به عالم پیدا کنم. اگر به وجود خودم و به پدیده‌های اطراف خودم و به شب و روز و جانداران حساس نیستم، اگر از دستگاه آفرینش ندایی نمی‌شوم، و برای من آفرینش گویا نیست و زبانی و پیامی ندارد، در نتیجه من هستی را کور و کر می‌یابم و هر آنچه که در جهان پدیدار می‌شود جز تصادف بی‌هدف و خود به خودی نیست- همینجا برای من پایان راه است. آری، حیرت در برابر شگفتی‌های آفرینش شرط اول است که مرا به جستجو به دنبال گمشده ام بر می‌انگیزد تا در هرکجا پرسش‌های حیاتی ام را طرح کنم.

با همه اینها ابداً نباید خودخواه یا ساده اندیش بود و انتظار داشت که به پاسخی دو دو تا چارتا برسم که گویی دنیای بعد از مرگ را می‌بینم. بلکه همین‌قدر که احساس می‌کنم نظام آفرینش آهنگی را می‌نوازد که من پیامش را درک می‌کنم و خود را به عنوان جزیی بسیار کوچک می‌بینم که در پی زنجیره‌ای از میلیاردها میلیارد حادثه در آن چشم باز کرده ام، احساس می‌کنم به حقیقت رسیده ام. چرا که درک می‌کنم اگر من چشم فرو بندم، هستی بیدار است.

به بیان دیگر، عالم از پس میلیاردها سال از حرکت و زایش‌های عظیم و پی در پی، مرا در رحم خود شکل داده و به ظهور من تصمیم گرفته است. تولد من خواسته این فرد یا آن فرد یا عواملی در این سوی زمین یا آن سوی آسمان نبوده. کل نظام هستی با همه ابعاد بی نهایت و همه تاریخ ازلی اش برنامة زایش مرا در دستور کار خود داشته. مرگ من به همان اندازه با حساب و کتاب و مورد خواست و اراده تمام هستی است که تولد من. مرگ در قاموس هستی معنا و مفهوم ندارد. هرچه هست تقدیر و مشیت هستی است. من به تصور خودم می‌میرم حال آنکه در واقع در گذار حرکت عالم در مسیر حیات، من آنگونه تحول پیدا می‌کنم که از ابتدا برای تولدم برنامه ریزی شده بود. من هم چنان در هستی زنده ام در  پرتو  مشیت خدا. پس در لحظه مرگ، همچون لحظه تولد که به مادرم مرا به آغوش کشید، چرا انتظار نداشته باشم که فرشتگان با آغوش گرم خود به استقبال من آمده اند؟

 

پس مرگ به عنوان یک حادثه بزرگ در زندگی به انگیزه‌ای نیرومند برای تعریف معنای زندگی بدل می‌شود. تجربه روان‌شناسی نشان می‌دهد که مصیبت‌ها و رویدادهای سنگین، محرک‌های طوفانی برای بیداری و تفکر بنیادی در انسان اند. مرگ در زمره این مصیبت‌ها بلکه موثرترین آنها است. در چنین مواردی انسان یک باره به این می‌اندیشد که این حادثه چه معنا و جایگاهی در روال یک‌نواخت زندگی ما دارد. آیا واقعاً با یک چنین فرجام شومی، این همه تلاش برای زندگی ارزش دارد؟ در برابر این پرسش‌ها خیلی‌ها دنبال یک خانه تکانی فلسفی می‌روند، خیلی‌ها زاهد و دنیا گریز می‌شوند و زندگی درویشی پیش می‌گیرند. برخی بر عکس پرشورتر و مصمم‌تر کار و تلاش می‌کنند و خوشبختی و معنای مرگ و زندگی‌شان را در خدمت به مردم می‌یابند. البته بسیاری از مردم خیلی زود همه چیز را فراموش می‌کنند و شاید با عزمی بیشتر با لذت بیشتر، از زندگی انتقام می‌گیرند. یقیناً طبیعت آنقدر موتورهای نیرومند برای ادامه زندگی در وجود ما قرار داده که اگر زندگی را پوچ بدانیم، به سختی کسی می‌تواند در برابر آن مقاومت کند و خودکشی را برگزیند، مگر آنکه دچار افسردگی شدید شده باشد که دیگر از این لذت‌هایی که زندگی به ارمغان آورده واقعاً احساس و دریافتی ندارد.

 

اگر فراموش کنیم که عضوی از گستره بی کران هستی هستیم و بخواهیم چشم مان را بر روی آن ببندیم و فقط بخواهیم به خودمان به منزله تافته جدا بافته نگاه کنیم، از بعد منطقی به سختی می‌توانیم زندگی ای که آغاز و انجامش نیستی است را توجیه مثبتی کنیم. وقتی من بر سرقله‌ای ایستاده‌ام که هر دوسوی من از چپ و راست محصور به دره عدم و نیستی است و فرجامی جز مرگ ندارم، اگر لذات فریبنده و گذرای زندگی را که با سایر حیوانات پستاندار شریکم را در برابر درد و رنج‌هایش کم ارزش بخوانم، خودکشی کردن و زودتر خود را خلاص کردن، بهترین کار منطقی است. از نظر علمی هر فرایندی از تحولات انرژی وقتی از نقطه صفر آغاز می‌شود و در نهایت به صفر می‌انجامد، حاصلش پوچ و بی معنا است و لو آن که در طی آن فرایند تحولات چشم‌گیری وجود داشته باشد. آن فرجام صفر اجباراً بخش مهمی از فرایند را به استهلاک و نابود کردن دستاوردهای مثبت وادار می‌کند. این یک استدلال طبیعی و منطقی است. ابوالعلای معری و حکیم عمر خیام اینگونه می‌اندیشیدند. اما بسیار کم‌اند کسانی که جسارت آنرا داشته باشند که به این منطق مادی و دهری عمل کنند و خود را از آن خلاص کنند. آنقدر عوامل برانگیزنده نیرومند و فریبنده فرد را تحت فشار قرارمی‌دهد که هیچ کسی به آن عمل نمی‌کند بلکه بر عکس همه می‌گویند زندگی پوچ است، هستی پوچ است اما حالا که هستیم از این لحظه‌ها منتهای بهره را بگیریم. ما در این نوشته نمی‌خواهیم بر تعبیر فلسفی خاصی تاکید کنیم. آنچه مهم است آن است که پدیده مرگ به ما یادآور می‌شود که باید هستی را و زندگی را معنا کنیم.

نگاه به پدیده مرگ به عنوان یک رویداد طبیعی و مادی ما را در پیوند با جبر خلقت و نظم و انتظامات دنیای جانداران تصویر می‌کند. این شاید برای آنها که فقط محدوده تنگ زندگی خود و آمال و آرزوهای شان را می‌بینند و نسبت به دنیا و شگفتی‌های آن بی‌تفاوت‌اند و اهل فکر و توجه نیستند، نکته مهمی جلوه نکند. اما در واقع، هستی و پیچیدگی‌های جهان طبیعت با آن تاریخ گذشته و پدیده‌های موجود از کوه و در و دشت و ستاره و کهکشان و انبساط جهان، حقایق حیرت‌انگیزی هستند که یقیناً یک متفکر را به سوی تصویری فراگیر از هستی سوق می‌دهند و او را وادار می‌کنند برای خودش یک فلسفه‌ای بسازد. این تصویر دیگر خیلی با تصویر عوام که جز حیطه معیشت و دنیای محدود اطراف خود را می‌بیند تفاوت دارد. مهم نیست که افراد به فلسفه‌های متفاوت حتی متعارض برسند. مهم آن است که هر چه باشد واقعیات جهان و آنچه علوم تصویر می‌کنند را نمی‌شود نادیده گرفت. زمانی بود که تا اوایل قرن بیستم مردم و حتی دانشمندان تصور خیلی ساده‌ای از ماده داشتند و تصور می‌کردند ذرات ماده مثل ذرات آب و خاک حالت سیال دارند و مثل گلوله بر هم اثر می‌گذراند. اگر قرار بود چیزی بر چیز دیگر اثر بگذارد، باید با دست و چشم ما حس شود. فکر می‌کردند چیزی موجود است که به این تعبیر مادی و ملموس باشد. اوج تفکر آنها در مورد دنیا آن بود که آن را مثل یک ساعت بزرگ تصور می‌کردند که اجزاء آن مانند چرخ دنده‌ها و فنرها و قطعات فلزی با اشکال هندسی مشخص بر هم تاثیر می‌گذارند و زمین و زمان را در حرکت نگه می‌دارند. اما وقتی نیوتون نیروی جاذبه را کشف کرد برای اولین بار این نظر مطرح شد که کرات آسمانی بدون واسطه مادی به معنای ساعت مکانیکی بر هم اثر می‌گذارند. نظر نیوتون تفکر مادی را به‌طور کامل از صحنه خارج کرد. همه با این مسئله مواجه شدند که اگر اثر یک کره بر کره دیگر مثل ساعت نیست و ابزار و وسایل مادی واسطه این انتقال نیست پس چه چیزی این نیرو را از یک کره به دیگری منتقل می‌کند- یعنی محمل آن چیست؟ در آن دوره برای مردم بلکه دانشمندان تصور این‌که انتقال یک اثر طبیعی بدون محمل مادی باشد بسیار دشوار بود. آنها باید فکر می‌کردند اگر ماده ملموس نیست باید از چیزی از جنس جن و پریان یا ارواح باشد. راه چاره را در نهایت در این دیدند که چیزی بین جسم مادی ملموس و چیز نامریی تعریف کنند که نه مادی باشد نه ارواح- هم این باشد و هم آن. این چیز مرموز را اِتِر نام نهادند که سیالی لطیف و نادیدنی است که اثر نیروی جاذبه را منتقل می‌کند. در توجیه مساله چگونگی انتقال نور از خورشید به زمین نیز فرض اتر ظاهراً راهگشا بود تا آنکه در اواخر قرن 19 دو دانشمند امریکایی با آزمایش‌های متعدد اثبات کردند که اتر وجود خارجی ندارد و نور و آثار جاذبه یا میدان‌های مغناطیسی نیاز به محمل محسوس مادی برای انتقال ندارند.

به این ترتیب کشفیات فیزیکی مدرن به کمک نیوتون آمد و یکسره تصور سنتی انسان از تعریف مکانیکی ماده را درهم شکست. نمی‌خواهیم بگوییم که این کشفیات به ما اجازه داده که دنیا را پر از اشباح و اجنه و یا شیاطین تصور کنیم ولی اینها نشان داد که باید فروتن باشیم و در برابر جهان بسیار تودرتو و پیچیده از همین ذرات الکترون و پروتون تا کهکشان‌ها و دنیای موجودات زنده، به توجیهات دل خوش کننده که عوام را راضی می‌کند خود را محدود نکنیم. بلکه حیرت در برابر این جهان با عظمت و گفتن نمی‌دانم، بسیار شایسته‌تر است تا توجیهات سخیف.

نگاه کنید که زمانی فکر می‌کردیم جهان هستی یعنی زمین و همین افلاکی که بر گرد ما می‌چرخند و نیز خورشید و ماهی که روز و شب بر ما نورفشانی می‌کنند. بعد فهمیدیم خیلی خبرها هست. اصلاً زمین که سهل است کل منظومه شمسی، ذره کوچکی در کهکشان ما و به طریق اولی در کل جهان به حساب نمی‌آید. زمانی خیال می‌کردیم قطر جهان بر حسب سرعت نور حداکثر چند سال نوری است؛ الان یقین داریم دست کم 93 میلیارد سال نوری است. بالاتر از این امروزه سخن از جهان‌های موازی است که هریک مثل حبابی است که دنیایی با ابعاد عظیم دنیای ما را دربر گرفته. نمی‌دانیم ولی شاید آن دنیاهای دیگری که انبیاء از آن سخن می‌گفتند از همین‌ها باشد!

جهان و بخصوص انسان بسیار پیچیده و شگفت است. نگاه کنید امروزه توانسته‌اند با داشتن دی‌ان‌ای جانداران، آنها را به طور آزمایشگاهی بسازند. این نشان می‌دهد همه پستانداران و خود انسان چیزی جز یک ساختار اطلاعاتی نیست. همین اطلاعات است که جنین را می‌سازد تا با گرفتن مواد از رحم یا از مواد اطراف بدن، فعالیت‌های حیاتی اش را شکل بدهد. آیا حالا بعید است که اطلاعات مرتبط به بدن ما و ذهن ما را در یک آی‌سی نگه دارند و بعد با کمک آن عین وجود ما را بازسازی و احیا کنند؟ جالب  است که در جریان شیوع ویروس کرونا، دانشمندان چینی ژنوم آرایش دی ان ای آنرا بدست آوردند و آنرا به مراکز تحقیق در سطح جهان فرستادند. بر خلاف گذشته که نمونه ای از خود ویروس برای ساخت واکسن لازم بود، این بار از همین گزارش دی ان ای برای ساخت واکسن استفاه کردند.

تنها وضعیت فیزیولوژیک و بدن مادی انسان اسرار آمیز نیست. ما گزارش‌هایی از پدیده‌های خارق العاده‌ای که به روح و روان انسان نسبت داد می‌شود را شنیده و گاهی شخصاً تجربه کرده‌ایم. شاید لازم نباشد که آنها را به روح نسبت بدهیم تا وضعیت باورنکردنی این گزارش‌ها برای ما توجیه‌پذیر باشد. بدن انسان، بدن حیوانات با همین موادی که طبق لیست جدول مندلیف با خصوصیات شیمیایی ویژه خود عمل می‌کنند، شکل گرفته اند. اینها پایه همه شگفتی‌های دنیای حیات و پدیده‌های اسرارآمیز روان آدمی هستند. بروید قدری از خصوصیات ذرات اتمی و ذرات بنیادی شکل دهنده همه جهان را مطالعه کنید. دنیای کوانتوم، مادر همه این شگفتی‌ها است. آنجا است که گاهی انسان فکر می‌کند که شعور و هوشمندی در ذات همه اشیاء عالم است. با قیاس به این هوشمندی، دشوار نیست تصور کنیم وقتی یک سلول زنده و گیاهان وجانداران ظهور کرد، در مراحل بعد از آن، شاهد پیدایش پدیده‌هایی شگفت و باورنکردنی باشیم- خلقت انسان- و بعد از آن بسیاری پدیده‌های جدیدی که در مخیله ما نمی‌گنجد.

نمی‌گویم که باید ساده لوح بود و وقتی رمال و فال‌گیری از آینده خبر داد، حرف اش را بپذیریم. ولی وقتی گزارش‌هایی در مورد بیمارانی می‌خوانیم که از نظر علمی و علائم زیستی کاملاً مرده به حساب آمده بودند اما پس از چند ساعت یا مدتی طولانی‌تر دوباره زنده شدند و ماجراهایی را نقل کردند، مشکل می‌توانیم همه آنها را دروغ و بی‌اعتبار بدانیم. گرچه ممکن است در بازگویی آنها خیلی اغراق شده باشد. نگارنده شخصاً از بیماری که نظیر این رویدادها را تجربه کرده بود، احساس و دریافت‌هایش را به دقت پرس و جو کردم.

 

انسان، پیچیده‌ترین و عظیم‌ترین پدیده جهان است. او یک حیوان است و یقیناً کالبد مادی اش هم چون همه جانداران محکوم به مرگ و تباهی است. اما در جهانی که بسیاری از عرفاً و بزرگان و حتی دانشمندان علوم‌تجربی باور دارند که همه اشیاء عالم زنده و بینا و شنوا هستند، شاید باید در مورد مرگ و تعریف آن به گونه‌ای دیگر بیاندیشیم.

کلام آخر: اصل و اساس هر نوع تلاش فکری برای گره‌گشایی هر پرسش شعورمندانه‌ای، واقعیات جهان است. این جهان با عظمت با زبانی رسا و پر طنین و به زبانی هوشمند با ما سخن می‌گوید. به این ندا گوش دل بسپاریم.

درباره‌ی malayeri

حتما ببینید

فلسفه

در باب فلسفه

چرا فلسفه؟   اگر ذره‌ای در رابطه با درد و رنج‌های خود بیندیشیم، متوجه خواهیم …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *