هدف از این نوشته اثبات وجود خدا نیست.

شما اگر در تماشای آفرینش و در جریان رویدادهای زندگی، با پرسش‌هایی حیرت‌افزا برای معنا دادن به هستی و زندگی خود روبرو شده‌اید – شاید این کوتاه بتواند یاری‌تان کند تا به روی خود پنجره تازه‌ای بسوی شگفتی‌های جهان بگشایید.

 این، دقت و توجه و مشارکت فکری فعال می‌طلبد. به آن به چشم میدان جدال‌های لفظی نگاه نکنید.

توجه کنید که در برابر تابلوهای فکری ی گوناگونی که عرضه می‌شود، این شما هستید که با تماشای همه آن‌ها و بهره‌گیری از نکاتی از آن‌ها، در نهایت تصویر مورد پسند خود را از جهان ترسیم می‌کنید. اکتشاف جهان کار خود شما است. تابلوی نهایی به خود شما تعلق دارد.

گام اول: خودآگاهی

من وجود خود را احساس می‌کنم و به آن آگاهی دارم. من موجود با شعوری هستم که می‌توانم به درون خودم توجه کنم و نسبت به بودنم آگاهی یابم. خودآگاهی، سرآغاز شناخت من از جهان هستی است. از اینجا است که من به تماشای جهان ایستاده‌ام.

گردش شب و روز و چرخش خورشید و زمین در فضا اولین پدیده‌هایی هستند که توجه مرا به محیط اطراف برمی‌انگیزند و اندیشه مرا تا بیکران به پرواز درمی‌آورند.

 ” من هستم ” به معنای آن است که ” من ” نه‌تنها زاییده پدر و مادرم بلکه جزئی از هستی و مولود همه جهان آفرینش هستم. از اینجا من خود را با خورشید و ستارگان و کهکشان‌ها و همه شگفتی‌های جهان همراه و هماواز میدانم. من به این پیوند کیهانی آگاهی دارم.

 دستاوردهای علمی بشر گواه آن‌اند که همه ذرات و عناصر و ستارگان و کهکشان‌های عالم و همه جانداران با همه موجودیت و ویژگی‌ها و تولد و مرگشان در طی میلیاردها سال بدون کم‌ترین سستی در چارچوب نظامی ثابت و استوار، در پیدایش و تولد من نقش و حضور فعال داشته‌اند. دانش امروز قطر جهان طبیعت را تا 93 میلیارد سال نوری و عمر آن را از زمان انفجار بزرگ نزدیک 14 میلیارد سال تخمین می‌زند. صدها میلیارد کهکشان هریک با میلیاردها ستاره مانند خورشید، هم‌نشینان و همراهان ما در این جهان هستند. وجود جهان‌های دیگر که به شکل موازی در کنار ما حضور دارند دیگر خیلی تخیلی نیست و شواهدی بر وجود آن دلالت دارد.

 زمین مادر من است. زمین زنده است و بالاتر از این، منظومه شمسی و کهکشان راه شیری هم زنده است. در حقیقت جهان با همه گستردگی‌اش، رویان و زهدان عظیمی است که حیات را در دل خود پدید آورد. هرچه هست، هستی من با تمام هستی درهم تنیده و یکپارچه است و من با همه کوچکی و وجود ناچیزم با این هستی بی‌انتها تعامل دارم.

تمام کیهان به‌منزله یک بدن است. هیچ جزئی از سایر اجزاء آن جدا نیست. همه چیز در همدیگر پیوسته است. بنابراین مهم نیست که یک ستاره چقدر از ما دور باشد، وقتی تغییر می‌کند ضربان قلب ما نیز اینجا تغییر می‌کند. پس من محصول کارخانه‌ای هستم به بزرگی همه هستی. حیات روی زمین را کهکشان راه شیری و منظومه شمسی در دل خود شکل داده‌اند. من همه جهان بلکه همه هستی را در وجود خود احساس می‌کنم. من تبلور تاریخ همه جهان هستم و ذرات وجودم به همان اندازه عمر دارند.

من موجودی هستم که می‌توانم وجود هستی را درک کنم و به خودآگاهی برسم.

-: خودآگاهی من، گام اول به‌سوی خدا است.

گام دوم: هستی آگاهی

این تصویر جهان ما است. هیچ دانشمندی در این تصویر تردید ندارد و آن را انکار نمی‌کند، حتی اگر خیال کند که چه‌بسا در رویدادهای آن بی‌نظمی و عدم قطعیت هم دخیل بوده باشد.

خودآگاهی ما و درک ما از وجود این جهان حیرت‌افزا، شگفت و رمزآلود، بنیان نگرش ما به هستی را شکل می‌دهد – همه هستی.

جهان با همه تاریخِ رویدادهای کوچک و بزرگش، مقدمه‌ی شکل و وضعیت کنونی آن است. اولین لحظه‌ی انفجار بزرگ بلکه حضور جهان‌های دیگر، هم‌چنین همه قوانین و ثابت‌های کیهانی، و همه پیدا و ناپیداها و ظاهر و باطن‌ها- اگر برایشان نوعی وجود قائلیم، در شکل دادن به هستی امروز سهم دارند و آثار وجود همه آن‌ها دقیقاً بر چهره‌ی وضعیت ستارگان و خصوصیات امروز جانداران روی زمین، نقش بسته است. بیش از ده نسل از ستارگان اجداد خورشید ما، در کوره‌های درون هسته مرکزی خود عناصر سنگینی چون اکسیژن، نیتروژن، کربن، آهن، کلسیم، گوگرد و سیلیسیم را ایجاد کردند که در نهایت به تنظیم ساختار زیستی ی کنونی منظومه شمسی و زمین منجر شد. موجودیت امروز و اینجای من در روی زمین، تجسم میلیاردها سال مشارکت همه اجزای آشکار و نهان گیتی با ابعاد بی‌نهایت است که دست در دست هم مرا ساختند. من فرزند میلیاردها ستاره و کهکشان هستم. من نخستین هسته‌های اتم هیدروژن بعد از بیگ بنگ، و همه‌ی آن عناصر سنگین را در کالبد امروز خود همراه دارم و با آن‌ها زنده‌ام. دورترین کهکشان‌ها در کرانه‌های فضا همان‌قدر در بقای من نقش دارند که قدیمی‌ترین رویدادهای بیگ بنگ. این به معنای آن است که ذرات بدن من نیز در آنجاها و آن زمان‌ها حضور داشته است. در واقع گذشته و حال و آینده، و اینجا و آنجا به هم پیوسته‌اند. ما و ستاره‌ها، همه در اقیانوس عظیم هستی با هم شناوریم. قطره وجود من با اقیانوس هستی درهم تنیده و یکپارچه است. این‌ها همه با هم، جهان را تشکیل داده‌اند. ازاین‌رو من اینجا، وجود خود را هم تبلور همه تحولات تاریخ جهان حس می‌کنم – و هم تبلور وسعت و بزرگی همه هستی: هستی با جامع‌ترین، شامل‌ترین، کلی‌ترین و گسترده‌ترین معنای آن.
هستی را چیزهای گوناگونی تشکیل می‌دهند که در تعامل با یکدیگر، پیدایش و ظهور و تغییر و تحول عالم را به نمایش می‌گذارند. برخی نقش بنیادی‌تر و مؤثرتری دارند برخی کمتر. برخی از این چیزها را می‌شناسیم؛ برخی مانند انرژی و ماده تاریک را اصلاً نمی‌شناسیم ولی امید داریم روزی بشناسیم؛ و بعضی دیگر چون هیولا، اشباح و ارواح، پریان و خدایان اگر وجود داشته باشند، حتماً بر همه عالم اثر دارند گرچه شاید هرگز در حوزه معرفت بشر قرار نداشته باشند.

به این مسئله فکر کنید:

من هستم – یعنی من خود را پرورده و مولود تاریخ همه جهان هستی می‌دانم. تمام جهان به دنبال مجموعه حرکت‌ها و تغییر و تحولاتی به درازای بی‌نهایت، سرانجام امروز مرا بر نوک قله برافراشته تاریخ هستی پدیدار ساخته است.

 هستی با همه موجودیت گذشته و ابعاد عظیم امروزش – چه محدود باشد یا بی‌کران- با همه اجزاء و عناصر مادی یا غیرمادی، آشکار و نهان و ملموس و غیرملموس و شناخته و ناشناخته – با همه رقم چیزهایی که آن را تشکیل داده- تکیه‌گاه استوار وجود من و موجودیت من است.

سؤال این است که آیا می‌توان تصور کرد که آنچه از گذشته‌های دور تا به امروز پایه وجود مرا تشکیل داده، زمانی در گذشته بر روی ” نیستی – هیچ، هیچ‌چیز” اتکا داشته باشد؟

یقیناً سخن از زمان خیلی دشوار است اما تعبیر آن به حرکت که معنای تغییر و تحول را نیز در بردارد، برای ما شناخته شده تر است لذا بهتر است بحث خود را با استفاده از مفهوم حرکت پی بگیریم که امروزه برجسته‌ترین نمایشگر وجود جهان به حساب می‌آید.
فرض کنیم فیلم تاریخ گذشته عالم را به‌طور کامل در دست داشته باشیم و بخواهیم تحولات آن را به‌طور معکوس از همین نقطه امروز در جهت گذشته‌ی بی‌نهایت به‌سوی ابتدای آن (اگر وجود داشته باشد) تماشا کنیم. فرض بر این است که همه عناصر و مؤلفه‌های هستی حتی ناشناخته‌ها و نادیدنی‌ها در نمایش ما حضور داشته باشند. همین‌قدر که تصور کنیم چیزی وجود داشته است ولو غیرمادی و غیرملموس، وجودش بر همه چیزهای دیگر اثر دارد و به‌منزله یک علت در آن‌ها تغییر ایجاد می‌کند و لذا یقیناً بر فیلم ما هم اثر می‌گذارد.

آیا می‌شود تصور کرد که با نمایش این فیلم به‌سوی گذشته‌های دور از تاریخ هستی، به جایی برسیم که یک‌باره فیلم قطع شود و ما با سکون و سکوت و سیاهی روبرو شویم؟ آیا وقتی تاریخ ماجراهای هستی را رو به عقب تا بی‌نهایت دنبال می‌کنیم، به نقطه‌ای به عنوان سرآغاز و ابتدای تولد هستی می‌رسیم که قبل از آن چیزی وجود نداشته است؟

میدانید قطع یک‌باره فیلم ما به چه معنا است؟- این یعنی درست در نقطه‌ای که فیلم قطع شد، قبل از آن همه‌اش سیاهی و نیستی و عدم بوده و دیگر اساساً چیزی ولو به‌صورت غیرمادی یا از جنس اشباح و ارواح یا پریان یا خدایان، حتی خارج از نظام طبیعی وجود نداشته که اثر یا سیگنالی از آن مستقیم یا غیرمستقیم در فیلم فرضی ما انعکاس داشته باشد که در نهایت بتواند امروز قابل‌ارائه یا نمایش باشد و ما متقاعد شویم که چیزی وجود داشته است.
توقف و قطع فیلم به معنای آن است که در طی نمایش فیلم هستی، به جایی در گذشته می‌رسیم که دیگر خبری از سابقه‌ی هستی نبود- دیگر چیزی نبود که بشود نمایش داد- همه‌اش عدم بود.

ولی آیا قطع فیلم امکان‌پذیر است؟ اگر فرضاً فیلم قطع شود یعنی ما به سیاهی و سکون و نیستی رسیده‌ایم؛ و قبل از این نقطه قطع فیلم، چیزی جز عدم قابل‌تصور نیست. در این صورت باید بپرسیم که پس هستی بعدی بر دوش چه چیزی شکل گرفته تا که توانسته و جود امروز جهان را بسازد؟- آیا بنای هستی می‌توانسته بر روی هیچ، نیستی و عدم بپا شود؟ آیا آن نیستی، می‌توانسته پایه‌ای باشد که بر روی آن وجود هستی امروز شکل بگیرد؟- یقیناً نه، چرا که در آن صورت الزاماً امروز چیزی جز نیستی نبود، فقط سیاهی و سکون بود. این در تعارض آشکار با فرض اولیه در نقطه شروع بحث ماست که به وجود هستی امروز یقین کردیم. پس قبول هرگونه عدم و نیستی در گذشته‌ی هستی با هر معنا و تعبیری که باشد با اصل قبول هستی در وضعیت امروز در تعارض است.
در حقیقت، درک ما از وجود هستی ی امروز آن‌چنان روشن و نیرومند است که الزاماً هرگونه تردید در مورد ازلیت بی‌نهایت هستی را از بین می‌برد.
پس یقیناً نمایش فیلم ما هیچ‌گاه متوقف یا قطع نخواهد شد.

آنچه گفتیم در حد درک ما از مسئله زمان و مکان است، شاید همان‌طور که برخی دانشمندان امروز اعتقاد دارند اصلاً تقسیم زمان به گذشته و حال و آینده، امری بشری و ناشی از محدودیت‌های دانش ما است و شاید در واقعیت جهان، زمان آینده در زمان گذشته و زمان حال موجودیت داشته باشد.
گذشته جهان از معماهای بزرگ ما است. همه آن بر ما پوشیده و پر ابهام است. هرکس ممکن است برای خود فرضیه‌ای برای توجیه آن بسازد. این اهمیت ندارد. نکته مهم آن است که در برابر همه تاریکی‌های رمزآلود گذشته، ما به وضعیت هستی ی امروز با همه شکوه و عظمتش، یقین داریم. هستی توهم نیست. این سکوی استواری است که بر فرازش موجودیت داریم.
اما قطع مسلم، با هر تعبیری از زمان، فضا، سکون، حرکت، وجود و عدم؛ اینکه ما هم‌اکنون وجود داریم و هستیم، خود دلیل قاطعی بر این حقیقت است که هرگز در وجود جهان هستی، عدم و نیستی راه نداشته است. این یعنی ازلیت – یعنی هستی همیشه بوده و هست.

پس هستی ازلی است و همیشه بوده و صحبت از زمان یا مرحله‌ای که وجود نداشته و سپس به وجود آمده و وجود پیدا کرده باشد، بی‌معنا است.

البته این سخن به معنای آن نیست که هستی را به همین دنیای طبیعت مادی محدود بدانیم. چرا که به‌طور منطقی هیچ‌کس نمی‌تواند اثبات کند که این طبیعت در دل چیزهایی نامشهود یا کنار آن یا همره آن یا آمیخته به آن و یا متکی به آن نبوده باشد. هستی را هرگونه تعریف کنید بدون تردید باید آن را مجموعه‌ای واحد، پیکری یکتا و همبسته، با تعامل تمامی اجزاء و موجودات درون آن بدانید که قائم با لذات و بر پای خود ایستاده و ازلی است و پیوسته در تحول و زایش است. شکوه و عظمت آفرینش بخصوص در دنیای جانداران آن‌چنان خیره‌کننده است که کم نبوده‌اند کسانی که هستی را هوشمند و دانا به حساب آورده‌اند؛ و برخی چون اسپینوزا و اینشتین آن را خود خدا می‌دانستند.

 شما چگونه می‌اندیشید؟
ما بحث خود را از خودآگاهی و هستی آگاهی شروع کردیم و ازآنجا به نظریه ازلیت هستی رسیدیم. در این بحث، تصویر علوم تجربی و فیزیک به ما کمک کرد تا خودآگاهی و هستی آگاهی‌مان را از محدوده دنیای اطراف به همه هستی یعنی به چیزی فراتر از طبیعت بسط دهیم و با اطمینان خاطر، خود را جزئی برآمده از دل هستی و در تعامل با تمام عالم احساس کنیم و درکی از همبستگی و یکپارچگی همه اجزاء داشته باشیم.
ما در بحث خود هم از علوم جدید بهره بردیم هم از فلسفه. البته در چارچوب آن‌ها محدود نماندیم- این شگفتی ندارد و چیزی هم از اهمیت بحث ما نمی‌کاهد. پرسش‌های بشر حدومرزی نمی‌شناسد. هیچ دانشمند علوم تجربی‌ای هم نمی‌تواند خود را از رویارویی با پرسش‌های ذهنی و فلسفی برکنار بدارد.
ازاین‌رو لازم نیست که ما فیلسوف حرفه‌ای یا دانشمند طراز اول باشیم تا به این مسائل بیندیشیم و در مورد درستی آن‌ها قضاوت کنیم.

شما خوب می‌دانید شرط اینکه چیزی حقیقی باشد، این نیست که حتماً فلاسفه بر آن مهر تأیید بگذارند یا از کانال تجربه و آزمایشگاه گذشته باشد. برای نمونه، درک هر فرد از وجود خودش و حالات خودش (خودآگاهی)، و نیز از وجود جهان هستی (هستی آگاهی)- بسیار جدی و کاملاً حقیقی هستند اما فراتر از حوزه علوم تجربی قرار دارند.

 حتماً تعجب خواهید کرد اگر بدانید. همین باور به وجود جهان خارج را که ما به عنوان هستی آگاهی، یک حقیقت استوار، بسیار روشن و بدیهی به‌حساب می‌آوریم، نه‌تنها موضوعی خارج از قلمرو دانش تجربی قرار دارد بلکه فلسفه هم از اثبات منطقی ی آن عاجز بوده است. با اشاره به همین مسئله است که در تاریخ فلسفه گاهی از آن به عنوان “رسوایی فلسفه” یاد می‌شود. در این رابطه جمله امانوئل كانت فیلسوف بزرگ آلمانی خیلی شهرت دارد که گفت: “اين مایه‌ی ننگ فلسفه است كه هنوز نتوانسته وجود جهان خارج را اثبات كند”.

هم‌چنین، اصل حاکمیت نظم بر رفتار و عملکرد پدیده‌های طبیعت، از مواردی است که انسان در جریان تجارب زندگی و در تعامل با دنیای اطراف و به‌طور شهودی به آن ایمان پیدا می‌کند. این اصل که شرط مقدماتی و بنیاد اساسی برای هرگونه تفکر و تجربه‌ی علمی است، ذاتاً به‌گونه‌ای نیست که از مطالعات میدانی و تجربی و استدلال منطقی حاصل شده باشد. جالب است که اندیشمندان بزرگی که حتی به اصل علیت اعتقاد نداشتند، اصل نظم را پایه تفکر علمی به حساب می‌آوردند.

 همان‌طور که ملاحظه می‌کنید بنیان‌های اولیه برای معرفت جهان را نظریاتی تشکیل می‌دهند که ظاهراً هیچ‌گونه استدلال علمی یا منطقی ندارند و در اصل، این خود انسان است که قبل از هر چیز هستی را درک می‌کند و وجود جهان خارج و حاکمیت مطلق نظم را تصدیق می‌نماید.

خودآگاهی و هستی آگاهی را دست‌کم نگیرید، این در برابر دیوار بلند نادانسته‌ها و پرسش‌های بی‌انتها، و در کنار حیرت ما از پیچیدگی‌ها و شگفتی‌های جهان، تنها معرفت یقینی و قابل وثوق ما است، که می‌توانیم باورهای خود را بر روی آن بنا کنیم. این وظیفه ما است.
——
اما نه – ما تنها نیستیم و اطلاعات ما به همین‌ها محدود نیست.

خوشبختانه ایده‌ها و نظریات دیگری هم در دسترس ما قرار دارد که می‌تواند ما را به تئوری‌های جامع‌تر و قابل وثوق‌تری برساند – ایده‌هایی غیرعادی – از پیامبران!

پیامبران گروهی از مردم عادی بودند که با شمار زیاد و در دوره‌های گوناگون، آن‌قدر در تاریخ حضور پررنگ و اثرگذاری داشته‌اند که یقیناً واقعیتی غیرقابل‌انکار به حساب می‌آیند. گرچه ممکن است به همه روایاتی که به آن‌ها نسبت داده می‌شود اطمینان نداشته باشیم، اما اصل ظهور افرادی تحت نام پیامبران، به‌هیچ‌وجه قابل‌انکار نیست. نمی‌خواهیم بگوییم که این به‌تنهایی می‌تواند ما را به ایمان به آن‌ها متقاعد سازد اما وقتی توجه می‌کنیم که علیرغم همه داستان‌ها و پیام‌های گوناگون و آداب‌ورسوم رنگارنگ پیروان ادیان، همه از یک امری قدسی خبر آورده‌اند و آن را محور و مرکز اصلی پیام خود می‌شمارند، دیگر نمی‌توانیم آن را به این سادگی نادیده بگیریم: خدا، موضوعی بسیار جدی برای توجه و تفکر ما است.

پیامبران، جهان هستی را به‌گونه‌ای متفاوت توصیف می‌کنند. از نظر آن‌ها، جهان هستی با همه عظمت و گستردگی بی‌نهایتش، پرتوی از اراده‌ی جلال و جمال خداوندی است که همه ستاره‌ها و کهکشان‌ها و آسمان و زمین و همه جانداران و انسان‌ها را در دل خود می‌پروراند. جهان هستی برای همیشه از گذشته بی‌نهایت وجود داشته و رمز دوام و بقای امروز ما است؛ بلکه شاید صحبت از هستی هم زیادی باشد. در حقیقت، چیزی غیر از خدا وجود ندارد – خدا، ظاهر و باطن و ابتدا و انتهای هستی است. خدا حق و حقیقت مطلق است. از نظر پیامبران، جهان زنده و هوشمند است و خدا، عالم و بینا و شنوا است و دوست نزدیک و مونس انسان است.

جهان از منظر پیامبران، چهره‌ای بسیار باعظمت، ازلی ابدی، روحانی، زیبا، شکوهمند، نورانی، پویا، زنده، شنوا، گویا و بینا، سرشار از لطف و رحمت و برکات الهی دارد که در ذهن و روح فرد خداباور، به صورتی پررمزوراز و حیرت‌افزا و رؤیایی جلوه‌گر می‌شود- جهانی که فرشتگان با نوای حمد خداوند، به تسبیح و تقدیس و تنزیه او در آسمان‌ها و زمین مشغول‌اند و مؤمنان، هم‌صدا با ملکوت، با ندای یکتایی خدا، نیایشگر بارگاه ربوبی اویند.

 توحید یعنی همین!

و حالا نوبت شما است:

تا اینجا دو گام را با هم طی کردیم؛ با پرسش‌ها و تئوری‌هایی روبرو شدیم و به‌سوی خدا تلاش بسیار کردیم. اما راستش را بخواهید با طرح ایده خدا در نزد پیامبران بود که با شیوه پرواز آشنا شدیم.
پس گام سوم را اگر مایل هستید خودتان بردارید. در واقع کسی که به خودآگاهی رسید و وجود جهان هستی را درک کرد و در برابر شگفتی‌های خدا در جهان آفرینش حیرت کرد، همین کافی است که جایگاه خود را در برابر خدا تعریف نماید:
مرحله “خدا آگاهی” یک انتخاب است.
برای این کار باید چراغ قلب و روحمان را روشن کنیم و به‌طورجدی بیندیشیم، تا همچنان که وجود خود و وجود هستی را درمی‌یابیم، حضور خدا را هم “حس ” کنیم، و به توحید برسیم:
هوالاول و الآخر والظاهر و الباطن و هو بکل شیء علیم

از اینجا تا بارگاه خدا دیگر راهی نیست:

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *